مسئله واقعاً این است که اگر یک نویسنده ننویسد، نمیداند باید با اوقات لعنتیش چه کند. زمان روی دستان نویسنده تلنبار میشود و او حتی نمیداند این زمان بدون نوشتن، به چه دردی میخورد!
نویسنده محتاج و معتاد نوشتن است. مانند آب و غذا، نیاز روحی او با نوشتن تامین میشود.
گاهی اوقات درمان انسان در نوشتن است. شاید این همان دلیلیست که مرا نویسنده کرد. روحم فریاد میزد و نیاز داشت کسی او را بشنود. و من، کاغذ را به عنوان شنوندهای، ساکت و ساکن، انتخاب کردم.
روح من اکنون در نوشتهها آرام است. شاید احساس میکند اینگونه ممکن است روزی ناگهانی، شخصی این صفحات را بخواند و با خود بگوید "خدای من! میدانم از چه چیزی حرف میزنی!"
_سکوت
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم میخواهد فراموش بشوم. توسط همه. هیچکس مرا نشناسد و به یاد نیاورد.
میخواهم محو بشوم. از زندگی دیگران، و نه زندگی خودم! دلم میخواهد برای خودم زندگی کنم. در خفا.
مثلا برای مدتی در درون طبیعت گم بشوم و نگران پیدا شدن نباشم. اصلا انگار هیچکس نمیداند که من رفتهام.
بعضیها از تنهایی میترسند. من اما، دلم میخواهد در گوشهای از تاریخ غیب شوم. از این جامعه و مردمان بگریزم و تا حد ممکن فاصله بگیرم. آنقدر بدوم و دور شوم که دست احدی به من نرسد.
کسی چه میداند؟ شاید دیگر هیچوقت، امضای سکوت، پای هیچ متن یا شعری وجود نداشته باشد!
زمان، هم میتواند غنیمت باشد و هم غارتگر؛ بستگی دارد که ما چطور با او رفتار کنیم...
_سکوت
+شاید باید فراموش کنی...
_فراموش کنم؟ چه چیزی را؟
+من را. و تمام چیزهایی که یاد مرا در ذهنت یادآوری میکند.
_تو را فراموش کنم؟ آه عزیز من؛ آدم چطور میتواند تمام وجودش را فراموش کند؟
من...من چطور میتوانم از ستارهها، از درختان سیب و زردآلو، از آسمان و باران، از شکوفههای بهاری و گربههای کوچک فرار کنم؟ چطور میتوانم از طبیعت، که تو در آن جریان داری فرار کنم؟
+ولی تو نمیتوانی بمانی...!
_اگر تو بخواهی، ستاره درخشان؛ من همیشه و در هر حالتی میتوانم. برای تو، عزیز کوچکم؛ من هر کاری میکنم!
+پس در کنارم میمانی؟
_در کنارت که سهل است؛ من در آغوشت هم میمانم!
_سکوت
هرچقدر ادبیات خوندم عزیزم؛ تو واقعیت نداشتی. تو یه مجاز بودی. مجاز همیشه برخلاف واقعیته و من احمق فکر میکردم تو میتونی برای من یک اتفاق خوب واقعی باشی. اما نبودی. تو یه مجاز بودی که نهایتِ نهایتش، جسمت تو رو به دنیا متصل نگهمیداشت. همونطور که مجاز با یه ارتباط کوچیک به واقعیت متصل میمونه.
تو رفتی سراغ استعاره شدن، مفهوم شدن، دور شدن از حقیقتها.
من اما، شدم اضافی. همونی که توی ترکیبها، یه بارِ بیخود و بیفایدهای میشه روی دوش کلمهی اول...
تو چیبودی عزیز من؟
گل آفتاب گردونی که قرار بود خورشید باشه؟ خاکی که قرار بود زمین باشه؟ قلبی که قرار بود عشق باشه؟ سقف بی ستونی که قرار بود آسمون باشه؟ نرگسی که قرار بود چشم معشوق باشه؟
تو چیبودی عزیز من، چیبودی؟
_سکوت
آدمها دوست دارند اتفاقاتِ مقابل چشمانشان، همانطوری تفسیر شود که آنها میخواهند.
اگر برایشان از غمهایت بگویی، شروع میکنند به نصیحت کردن و روایت گذشتهشان. دلشان میخواهد به همه نشان دهند که چیزهای زیادی میدانند و تجربه کردهاند که هیچ کس دیگری از آنها سر در نمیآورد.
آدمها از حقیقت میگریزند. از هر آن چیزی که به کامشان تلخ بیاید و یا باعث شود منافعشان در معرض خطر قرار بگیرد، میگریزند.
من اما ترجیح میدهم تلخی یک حقیقت آزارم بدهد، اما معتاد شیرینی یک دروغ بیارزش نشونم. ترجیح میدهم حقیقت بر صورتم کوبانده شود، اما یک دروغ صورتم را نوازش نکند.
من شاید از زندگی و واقعیتها فرار کنم؛ اما مقابل حقایق میایستم و میگذارم ردشان چون یک سیلی بر صورتم بر جای بماند...
_سکوت
تو فکر میکنی یه زوج واقعی همونطوری هستن که ما باهم هستیم، عزیز من؟ چون من فکر میکنم، ما به هیچ وجه یه زوج رمانتیک نبودیم. ما فقط دوتا نور کوچیک توی آسمون بودیم که یه منجم ما رو بههم وصل کرد و اسمش رو گذاشت "قمر در عقرب".
تو چطور فکر میکنی؟
به یاد دارم گفته بودی که من از تو درخشان تر هستم. من؟ واقعا اینطور فکر میکنی؟ چون بنظرم تو اون ستارهای هستی که من رو درخشان تر میکنه عزیزم.
بزار یه چیزیو بهت یادآوری کنم. این تو بودی که اولین بار، اولین مکالمه رو بین ما رقم زد. پس... من فکر میکنم تو اون نوری هستی که ما رو "ما" میکنه.
در حقیقت؛ تو دلیل کشف شدن ما به عنوان قمر در عقرب هستی.
پس حالا، چه عیبی داره اگه ما رو نحس، شوم، بَدیُمن یا نامبارک بدونن؟
من فکر میکنم همه چیز به درون ما بستگی داره عزیزم. و فکر میکنم ما هرگز شوم یا بر هم زنندهی رویدادهای خوب نبودیم. بلکه ما، رقم زنندهی زیباییها بودیم. همونطور که تو من رو، و من تو رو، و درکنار یکدیگر، "ما" رو رقم زدیم!
پس اینبار اجازه بده من مکالمه رو آغاز کنم عزیزم. اون هم با یک سوال نسبتا متفاوت؛
تو فکر میکنی یه زوج واقعی همونطوری هستن که ما باهم هستیم، عزیز من؟!
_سکوت