eitaa logo
سکوت‌نوشته_
105 دنبال‌کننده
139 عکس
23 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
آدم‌ها دوست دارند اتفاقاتِ مقابل چشمانشان، همانطوری تفسیر شود که آنها می‌خواهند. اگر برایشان از غم‌هایت بگویی، شروع می‌کنند به نصیحت کردن و روایت گذشته‌شان. دلشان می‌خواهد به همه نشان دهند که چیزهای زیادی می‌دانند و تجربه کرده‌اند که هیچ کس دیگری از آنها سر در نمی‌آورد. آدم‌ها از حقیقت می‌گریزند. از هر آن چیزی که به کامشان تلخ بیاید و یا باعث شود منافعشان در معرض خطر قرار بگیرد، می‌گریزند. من اما ترجیح می‌دهم تلخی یک حقیقت آزارم بدهد، اما معتاد شیرینی یک دروغ بی‌ارزش نشونم. ترجیح می‌دهم حقیقت بر صورتم کوبانده شود، اما یک دروغ صورتم را نوازش نکند. من شاید از زندگی و واقعیت‌ها فرار کنم؛ اما مقابل حقایق می‌ایستم و می‌گذارم ردشان چون یک سیلی بر صورتم بر جای بماند... _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تو فکر می‌کنی یه زوج واقعی همونطوری هستن که ما باهم هستیم، عزیز من؟ چون من فکر می‌کنم، ما به هیچ وجه یه زوج رمانتیک نبودیم. ما فقط دوتا نور کوچیک توی آسمون بودیم که یه منجم ما رو به‌هم وصل کرد و اسمش رو گذاشت "قمر در عقرب". تو چطور فکر می‌کنی؟ به یاد دارم گفته بودی ‌که من از تو درخشان تر هستم. من؟ واقعا اینطور فکر می‌کنی؟ چون بنظرم تو اون ستاره‌ای هستی که من رو درخشان تر می‌کنه عزیزم. بزار یه چیزیو بهت یادآوری کنم. این تو بودی که اولین بار، اولین مکالمه‌ رو بین ما رقم زد. پس... من فکر می‌کنم تو اون نوری هستی ‌که ما رو "ما" می‌کنه. در حقیقت؛ تو دلیل ‌کشف شدن ما به عنوان قمر در عقرب هستی. پس حالا، چه عیبی داره اگه ما رو نحس، شوم، بَدیُمن یا نامبارک بدونن؟ من فکر می‌کنم همه چیز به درون ما بستگی داره عزیزم. و فکر می‌کنم ما هرگز شوم یا بر هم زننده‌ی رویدادهای خوب نبودیم. بلکه ما، رقم زننده‌ی زیبایی‌ها بودیم. همونطور ‌که تو من رو، و من تو رو، و درکنار یکدیگر، "ما" رو رقم زدیم! پس این‌بار اجازه بده من مکالمه رو آغاز کنم عزیزم. اون هم با یک سوال نسبتا متفاوت؛ تو فکر می‌کنی یه زوج واقعی همونطوری هستن که ما باهم هستیم، عزیز من؟! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
616.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تام عزیزم؛ تو گفتی: "See if I care?!" و راستش، من هم فکر می‌کردم که اهمیت نمی‌دم. البته تا حدودی هم درسته. اما من بابت یک سری حرف‌ها، خیلی فکر می‌کنم. خیلی گریه می‌کنم، خیلی می‌شکنم و خیلی احساس نفرت می‌کنم. پس گاهی، می‌تونم به خودم و تو _که محرم اسرار من محسوب می‌شی_ بگم: "Yes, I care." اما در عین حال، شاید تمام اون حرف‌ها رو فراموش نکنم؛ اما بعد از یک مدت _شاید چند دقیقه، شاید چند ساعت و شاید چند روز_ دیگه اهمیت نمی‌دم. دیگه فکر نمی‌کنم، دیگه نمی‌شکنم و دیگه متنفر نمی‌شم. فقط اون حرف‌ها رو توی یه گوشه از قلبم مدفون می‌کنم. شاید چون احساس می‌کنم که دیگه اهمیت دادن بهشون بی‌فایدس. انگار که هیچکس به جز من اهمیت نمی‌ده. پس برخی اوقات هم می‌شه گفت: "No, I don't care." اما واقعا به نظر تو، تام عزیز، کی اهمیت می‌ده؟ _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرار می‌کنم. همیشه. در تمام وقت‌هایی که مردم، مرا از وجودشان می‌ترسانند. در تمام زمان‌هایی که آدم‌ها باعث می‌شوند دلم بخواهد کره زمین را ترک کنم. و کاش واقعاً می‌توانستم فرار کنم. اصلا برای همیشه کره زمین را ترک کنم... آدم فضایی‌ها ترسناکند؟ من فکر می‌کنم که خطرناک‌ترین و ترسناک‌ترین موجود در خلقت، آدم‌ها هستند. آدم‌ها شبیه هیولا هستند. نه. از هیولا هم ترسناک‌ترند. آنها همیشه مرا می‌ترسانند. از زندگی، از بشریت، از وجود داشتن... آنها امید را از تو سلب می‌کنند و بعد تو را بابت بی‌انگیزه بودن سرزنش می‌کنند. چرا انسان‌ها مرا نجات نمی‌دهند؟ چرا نمی‌توانم خودم را نجات بدهم؟ چرا هیچکس اهمیت نمی‌دهد؟ _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگر ستاره‌ها، روزی تصمیم بگیرند که دیگر ندرخشند، ماه چه خواهد کرد؟ آیا از دوری ستاره‌ها می‌گرید؟ یا از نبود آن نورهای مزاحم و معذب کننده شادمان می‌شود؟ آیا او نیز دیگر نخواهد درخشید؟ یا وقتی می‌بیند خورشید، _منبع نور همیشگی‌اش_ دیگر بی‌فروغ شده، تصمیم می‌گیرد که بدون خورشید ادامه دهد و از خودش، _از درون سینه‌اش_ نور می‌تاباند؟ اگر ماه در مابقی عمرش، دیگر هرگز نتواند مانند قبل، زمینی‌ها را به خودش مجذوب کند، آن وقت چه؟ حقیقتِ رازِ ماه چیست؟ چرا مردم میان او و ستارگان فرق می‌گذارند؟ چرا مردم نمی‌توانند هر چیزی را به جای خودش دوست داشته باشند؟ زندگی کردن را فراموش کرده‌‌ایم. هر کسی به نحوی، تنها تلاش می‌کند زنده بماند. پس شاید فرقی نکند اگر روزی ستاره‌ها خاموش شوند. و فرقی نکند اگر بدانیم یا ندانیم که آن وقت، ماه چه خواهد کرد‌... _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
957K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بله داستایفسکی عزیزم؛ من روی پای شکسته‌ی خودم راه رفتم، اما دست بر روی شانه‌ی کسی نگذاشتم. این مردمان را که خوب می‌شناسی. کافی‌ست یک‌بار از آنها کمکی _چه بسا ناچیز_ بخواهی. اگر حداقل یک دفعه منت‌اش را به رُخت نکشند،انگار که به خود خیانت کرده‌اند. این مردمان چیزی از انسانیت می‌دانند؟ از شرافت؟ از نوع دوستی؟ آنها چه می‌دانند، داستایفسکی عزیز؟ من لنگان لنگان، با پای شکسته‌ی خویش راه رفتم، مبادا که دستم را مقابل کسی دراز کنم. مبادا که محتاج این جماعت بشوم. برخی‌ها این‌کار را غرور یا تکبر می‌دانند. اما راستش من این را تنها حفظ آبرو و شرف می‌دانم. تو چطور فکر می‌کنی دوست من؟ _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا