دست هایم بوی تو را میدهند، نیلوفر
آرزو میکنم؛
شبی در خوابی بوی مرا بگیری
به سحرگاه، از چشم من پیشی بگیری
به گلدان شکسته من گلی، بگیری
به میان لب هایت، یادی از من بگیری
آرزو میکنم، تو را در غروب خورشید درد هایت ببینم
به پیش آبی دریا مرا توهم آبی ببینی
که از دو چشم تو خورشید آبی به
آغوش من طلوع کند.
آرزو میکنم، آرزو، آرزو، آرزو... .
دست هایم بوی تو را میدهند، نیلوفر
آرزو میکنم؛
شبی در خوابی بوی مرا بگیری
به سحرگاه، از چشم من پیشی بگیری
به گلدان شکسته من گلی، بگیری
به میان لب هایت، یادی از من بگیری
آرزو میکنم، تو را در غروب خورشید
درد هایت ببینم
که به پیش آبی دریا مرا توهم آبی ببینی
که از دو چشم تو خورشید آبی به
آغوش من طلوع کند.
آرزو میکنم، آرزو، آرزو، آرزو... .
دست بکش رو پیچ و تاب موهام نه کوتاهم و نه بیدار اما در پی تو بودم
تموم روز میخوابم که یک ثانیه از گوشه چشم تو دنیا رو تماشا کنم
قبل از طلوع خورشید چشمات طلوع
میکنند. در رویای من چشم باز میکنی
غروب خورشید، تو رو غم زده کرد
فرشته من و من آرزو میکردم
خورشید میبودم،
که حسرت بوسه کوتاهی از لب هات
نصیب من میشد.
حسرت داشتن دست هات تو دست هام
تو رویا هم اسیرمه.
در مه سوزان خورشید می آیی تنها در
آغوش من آرام میگیری، نکند
میدانی عاشقت هستم؟