eitaa logo
حُــــــــرّهِ ١١٨ |☫🖤
89 دنبال‌کننده
842 عکس
255 ویدیو
39 فایل
#العزه_لله إِنَّ الْحَیاةَ عَقیدَةٌ وَجِهادٌ یک حرهٔ حسنی‌ حضرتِ مادر (س)🌿 اینجا قلم، قلم‌خداست کلمات، کلمات‌خداست عکس‌خالقش خداست از لنز‌خدا ما کی باشیم؟! جز یه دل سوخته‌معلم با دغدغه‌های‌انقلابی🪴 حُرّهِ در بله : https://ble.ir/sin_hore
مشاهده در ایتا
دانلود
بزرگ مردان کوچک این روزها 🇮🇷 @sin_hore
❌پیام حاوی کمی غر می‌باشد ❌ واقعا چرا کتاب‌هایی که میخوام رو باید از چندتا سایت بخرم، چرا آخه یه سایت همه کتاب‌ها رو نداره 😒 نمایشگاه کتاب هم که باید همه رو داشته باشه یه سری رو نداره یا اگه داره هم نسخه الکترونیکی هست. اصلا کتاب نسخه الکترونیکی ترکیبی قشنگی نیست. قیمت ها که نگم براتون، قشنگ گلریزون کردم واسه خرید کتاب هام 😅(هنوزم یه سری رو نخریدم😥)
حتی به غمی سنگین، گریان نشُدم هرگز هرقدر قوی بودم، هجرِ تو ضعیفم کرد...
راننده میگه ما راننده‌ها از ترافیک بدمون میاد، ولی وقتی به خاطر تجمعات ترافیک میشه کیف می‌کنیم 😎
اذا اشتقنا الی ابیک نظرنا الی وجهک✨ اگر دلتنگ پدرت شدیم، به صورتت نگاه می‌کنیم...🤍 ؛| @sin_hore
حاج مهدی رسولی می‌گه آخرین دیداری که با آقای شهید داشتیم؛ فرمودن «شما اگر مقاومت کنید و مقاومت خودتون رو تبدیل به روایت نکنید؛ کأنّهُ مقاومت نکردید.» فرنگی‌ها می‌گن history اگر تبدیل به story نشه؛ فراموش می‌شه! تاثیرش بی‌تاثیر و بد‌تاثیر می‌شه. تمدن‌سازی یه روند ادامه‌دار و تدریجیه، روایت‌گریِ ناب می‌طلبه. یاد آخرین پیامِ رهبر جوان انقلاب در روز فردوسی افتادم که به اهالی هنر حکم بعثت فرهنگی دادن تا این بعثتِ مردمی و این برههٔ عجیب تاریخی رو با روایت‌گری‌‌های ناب برای آیندگان ثبت کنن. روایت‌گری اگر دست آدمِ نااهل بیفته؛ دیگه از دست می‌ره. همیشه گفتم کاش یه سید‌مرتضی آوینی داشتیم برای چنین روزهایی! که جلد جدید «فتحِ خون» رو با عنوان «بعثتِ خون» می‌نوشت و با همون قلم و صدایِ نافذ و گیرا، روایت می‌کرد فتح نهایی را. [یک حبه نور]
چرا هیچ جا کتاب امين زبان و ادب پارسی نیست؟
وقتی خواب بد موقعی‌ای رفته باشه و بد موقع هم بیدار بشی چاره فقط رفتن به بهخوان و خواندن کتاب هست. فردا صبح هم باید آخرین کلاس رو برگزار کنم. وی تا صبح انگار نمک در چشم باشد بیدارم 😐 (نه به خواب بد موقع) 😓
با حکم اعدام رفتم پیش دادستان انقلاب، نامم را که گفتم، پرسید: «همان عباس معروفی معروف؟» پرونده‌ام را شرح دادم. تلفن روی میزش را به سمتم چرخاند، خواست همان لحظه بگویم شماره‌های چاپی مجله توقیف‌شده‌ام را بیاورند. تا رسیدن مجلات، سراغ کتاب جدیدم را گرفت. گفت دلم می‌خواهد سمفونی مردگان را بخوانم. توی کیفم نسخه‌ای از چاپ سومش داشتم. همین که آن را روی میز گذاشتم، مبلغ روی جلد را به طرفم گرفت. تردیدم را برای دریافت پول که دید گفت: «این میز قضا و قدره.» پول را گرفتم. بعد، مشغول بررسی سابقه‌ام شد و گفت: «هیچ لکه‌ای توی کارتان ندیدم.» پیگیر پرونده‌ام شد. جلسه مجدد دادگاه را با حضور هیئت منصفه برگزار کرد. حکم اعدامم رد شد و تبرئه شدم... ✍ خاطره‌ای به نقل از عباس معروفی، درمورد ، ابراهیم رئیسی