🗓 به مناسبت آغاز ایام البیض (اعتکاف)
🔰 تجربهای از جنس اصحاب کهف/ توبه فضیل عیاض و فرصت طلایی اعتکاف
📍 این دلی را که زنگار گرفته، گاهی وقتها یک تلنگر … به خود میآورد.
📖 داستانک:
🔹 شخصی بود به نام فضیل بن عیاض. او هم شرابخوار بود، هم راهزن بود و هم قمارباز؛ خلاصه همه کار انجام میداد. روزی شنید خانهای هست که یک خانم در آن تنهاست و اموال زیادی نیز در آن خانه است.
♨️ با خود گفت: خیلی خوب شد. امشب از دیوار آن خانه بالا میروم؛ هم فسادم را انجام میدهم هم خانه را غارت میکنم. نیمه شب از دیوار خانه بالا رفت.
🔹 از درون خانه صدای قرائت قرآن به گوشش رسید. رسیده بود به این آیه:
✨ «ألَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ» ﺁﻳﺎ ﺑﺮﺍﻯ ﺍﻫﻞ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﻭﻗﺖ ﺁﻥ ﻧﺮﺳﻴﺪﻩ ﻛﻪ ﺩلﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺑﺮﺍﻯ ﻳﺎﺩ ﺧﺪﺍ ﻧﺮم ﻭ ﻓﺮﻭﺗﻦ ﺷﻮﺩ؟ [سوره حدید، آیه ۱۶]
💭 فضیل بن عیاض بالای دیوار، لحظهای به فکر فرو رفت: چرا دیگر؟! دیگر وقتش رسیده است. همان لحظه از دیوار پایین آمد. فضیل توبه کرد…
✅ و شد یکی از بزرگترین عبّاد قرن. طوری که بزرگان پای درس اخلاقش میرفتند.
🔹 این دلی را که زنگار گرفته، گاهی وقتها یک تلنگر به خود میآورد. روزهای اعتکاف شروع شد. دلهای ما خیلی زنگار گرفته است؛
💢 در طول روزها، در این صحبتها در این نگاهها؛ خیلی دل کدر شده است…
🟢 این دل که سیاه شد، لازم است که انسان با خدای خودش خلوت کند. این خلوت با خدا، خیلی برای انسان سود دارد و او را به مقامات عالی میرساند. فرصت این سه روز را از دست ندهیم.
🌟 بعد از این سه شبانه روز، انسان میشود مثل اصحاب کهف. احساس میکند همه چیز تغییر کرده و رنگ دیگری پیدا کرده است.
🎤کانال سید جعفر دیباجی 👇
╭┅─────────┅╮
🌺🆔 @sjdf313
╰┅─────────┅╯
#ماه_رجب
#میلادامیرالمومنین
هدایت شده از مدرسه حوزوی تبیان💖
#گزارش_تصویری
✅اعتکاف جمعی از طلاب پایه اول
مسجد ملاحیدرعلی
شنبه ۱۳دیماه ۱۴۰۴
مدرسه حوزوی تبیان محلی برای رشد و تعالی فرزندان شما
https://eitaa.com/joinchat/4139713840Cf84b85ddef
🔰 دغدغههای حاج قاسم (۲)
👈 ادامه پست قبلی...
✅ دوم: دغدغه تبیین
🔹 حاج قاسم از هر فرصتی برای تبیین استفاده میکرد تا معارف انقلاب را تبیین کند. جواد تاجیک میگوید:
🔹 یکبار حاج قاسم را دیدیم و گفتم خوش به حالت بعد از جنگ تو در میدان هستی و ما آمدهایم شلمچه و روایتگری میکنیم. گفت: «خیلی دوست دارم بیام شلمچه برای دانشجوها صحبت کنم ولی خب محدودیتها اجازه نمیده.» بعد در مورد راه اندازی یک جریان برای دانشجویان کشور درخواستی کردم. با روی خوش قبول کرد و گفت: «من علاقهمند به ارتباط با دانشجوها هستم، مخصوصا اونهایی که شاید شما ظاهرشون رو نپسندید. توی مسافرتها هم بیشتر تمایل دارم یکی از همین جوونها کنارم بنشینه تا از فرصت پرواز برای گپ و گفت استفاده کنم.»
💬 حجت الاسلام عارفی میگوید:
با حاجی رفیق بودیم؛ عین برادر. وقتی هوای سوریه به سرمان زد، رفتیم سراغش؛ با رئیس دانشگاه فرهنگیان کرمان. گفتیم: «حاجی ما میخوایم بیایم سوریه.» گفت: «برای چی؟» گفتیم: «همه دارن میرن، ما هم میخوایم بیایم. ما اینجا توی کرمان همه جا پیش شما هستیم، اونجا چی؟» خندید و گفت: «تو که توی دانشگاهی، این آقا هم همین طور. امروز جبهه دانشگاه مهمتر از سوریهست. برید اونجا کار کنید بچههای مردم رو نجات بدید، راهنمایی کنید. داوطلب سوریه زیاد داریم، هروقت نیاز شد خبرتون میکنم.»
💬 دختر حاج قاسم میگوید:
یکبار در هواپیما نشستهبودیم. سمت چپ من پدرم نشستهبود و سمت راست من یک خانم که معروف به شلحجاب بود نشستهبود. هواپیما کمی تاخیر داشت. این خانم هم همینطور به نظام بد و بیراه میگفت. احتمالاً گفتهبود این نظام کدام کارش درست است که هواپیماییاش درست باشد. پدرم داشت کتاب میخواند. یک لحظه نگاه کرد ببیند چه کسی است که این حرفها را میگوید و دوباره شروع کرد به کتاب خواندن و کمی شیرینی همراه پدرم بود که به من دادند و گفتند به این خانوم تعارف کن. بعد که هواپیما پرید خلبان آمد پیش پدرم احوالپرسی کرد و گفت نگفته بودند که شما در این هواپیما حضور دارید. بفرمایید داخل کابین! پدرم گفتند همینجا راحتم. همینطور که صحبت می کرد، این دختر گاهی نگاه میکرد و فهمید که حاج قاسم است و حالا حرفهای ضد نظام گفتهاست و در کنار حاج قاسم سلیمانی نشسته است. خلبان که رفت حاج قاسم رو کرد به این دختر خانم و گفت شنیدم یک سری مباحث را گفتید. دختر گفت نه حاج آقا! چیز خاصی نبود با خودش فکر کرده شاید الان در هواپیما را باز میکنند و دختر را بیرون میاندازند! پدرم این جمله را گفت: «شما هرچی گفتی درست بود. اما یک چیز را بگویم، هر چقدر مشکل است توسط من مسئول است! حضرت آقا به بهترین صورت در حال مدیریت کردن است. ما مسئولین گوش نمیدهیم.»
❇️ دغدغه تبیین را ببینید. آدم خودش را خرد کند که تبیین انجام دهد. حاج قاسم دغدغه تبیین داشت. میرفت برای رزمندهها صحبت میکرد. در بخشی از صحبتها بهجای اینکه عملیاتی باشد تبیین میکرد. میگفت چرا ما اینجاییم؟ چرا ما آمدهایم سوریه؟ چرا داریم در عراق میجنگیم؟ برای رزمندهها تبیین انجام میداد. اینها میشود تبیین. او تبیینگر واقعی چهره دشمن بود چهره واقعی دشمن را به همه عالم نشان داد. نشان داد نقشههای دشمن چیست؟ چه کارهایی دارد انجام میدهد. در سخنرانیهایش یکی یکی مباحث را تبیین میکرد و چهره دشمن را نشان میداد. اگر حاج قاسم ۴۰ سال خط مقدم بود، ما که پشت خط بودیم باید تبیین میکردیم. اما خود حاج قاسم میآمد و تبیین میکرد یعنی هم مالک بود هم عمار.
🔻 بزرگواران این نگرانی وجود دارد. امروز شما میبینید که آقا وسط میدان آمدهاست و در حال تبیین است و این اصلاً چیز خوبی نیست. یادتان است در فیلم مختار زمانی که مختار آمد با مصعب بیرون کوفه بجنگد، یکی از فرماندهان گفت: «مختار تو برگرد! اگر دشمن ببیند که تو بیرون آمدی میفهمد که عقبه وجود ندارد.» امروز احساس میشود این اتفاق میافتد. وقتی آقا پیاپی در حال تبیین است، نکند عقبه وجود ندارد و عقبه کارش را درست انجام نمیدهد. ما باید تبیین میکردیم ما باید گرههای ذهنی را باز میکردیم این کار را انجام ندادیم آقا این کار را انجام میدهد. این سخنرانی چند روز پیش آقا تقریباً ۵۰ دقیقه چرایی حضور ایران در محور مقاومت را توضیح میدادند در حالی که ما باید میگفتیم، نه آقا.
🎤کانال سید جعفر دیباجی 👇
╭┅─────────┅╮
🌺🆔 @sjdf313
╰┅─────────┅╯
#ماه_رجب
#میلادامیرالمومنین
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رجز حیدری رهبر معظم انقلاب امروز👇
ما در مقابل دشمن کوتاه نمیآییم، ما با اتکا به خدای متعال و با اطمینان به همراهی مردم، به توفیق الهی دشمن را به زانو در خواهیم آورد. ✌️
🌺🆔 @sjdf313
✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبتهای شهید عباس دانشگر
#_قسمت_دهم
✍
💠 ادامه خاطره از خانم قاسمی استان چهارمحالوبختیاری - شهر گهرو:
فردی از روبهرو به من نزدیک میشد تا به نزدیکم رسید شناختمش، عباس بود.
در خواب، عباس روبهرویم ایستاده بود. چهرهاش آرام، بود.
با همان لبخند همیشگی پرسید:
«فردا صبح مدرسه شما چه خبر است»
صدایش مثل صدای نسیمی بود که پردهی دل را کنار میزند.
گفتم: «فردا قرار است مراسمی برای شهدا برگزار کنیم. همکلاسیهایم روزنامهدیواری درست کردهاند.»
گفت: «فردا صبح آن دخترخانمی که برگههای شهدایی در سینی گذاشته و دانشآموزان میگیرند، شما از آن دخترخانم بخواهید که یک برگه را خودش بگیرد و به شما بدهد، شما بر ندارید.»
بعد قدمبهقدم از کنارم دور شد.
احساس کردم ناگهان بادی سرد وزید، و همه چیز در هم لرزید.
با تپش قلب از خواب پریدم. اتاق نیمهتاریک بود،
چشمهایم تار بود. نه از نور، از اشکهایی که بیاختیار جاری شدند. گریهام نه از غم، بلکه از شوق دیدار بود؛ از لمس دوبارهی حضوری که خیال میکردم همیشه از من دور مانده است.
دستم را روی سینهام گذاشتم.
صبح که شد. برای رفتن به مدرسه آماده شدم و روزنامهدیواری را گرفتم. هنوز در دلم، صدای عباس میپیچید.
آن حس، در جانم مانده بود، حس نگاهی که از آنسوی دنیا هنوز مرا میدید.
در ورودی دبیرستان دخترانه بنتالهدی، دخترخانمی ایستاده بود؛ در دستانش سینی پر از برگههای تاخورده؛ بود. میگفت رزق شهداست. هر کس یک برگه را بگیرد و در مسابقه شرکت کند.
به سمتش رفتم. نگاهی کوتاه به چهرهاش انداختم؛ میخواستم اول خودم برگه را بگیرم. یادم آمد دیشب عباس را در خواب دیدم گفت برگه را از آن دخترخانم بگیر، من از آن دخترخانم خواستم یکی از برگهها را خودش بردارد و به من بدهد.
دستم را دراز کردم تا بگیرم؛ گرمای انگشتانش لحظهای از میان سرمای صبح گذشت و قلبم لرزید.
#ادامه_دارد
📗
✍️ به قلمِ آقای عبدالرضا جمشیدی
🎤کانال سید جعفر دیباجی 👇
╭┅─────────┅╮
🌺🆔 @sjdf313
╰┅─────────┅╯
#ماه_رجب
#میلادامیرالمؤمنین