eitaa logo
فروشگاه کتاب جان
5.2هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
431 ویدیو
62 فایل
🔷️مرکز توزیع کتاب های جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی 📚پاتوقی برای دیدن، خواندن و خریدن کتاب های خوب وابسته به مرکز کتاب جان/ فروش فقط به صورت غیر حضوری ارتباط با مدیر: @milad_m25
مشاهده در ایتا
دانلود
#نعمتی_متفاوت با ابراهیم سوار موتور بودیم.کنار جاده چشممان به پیرمردی افتاد که همراه خانواده اش آنجا مانده بود. ابراهیم جیب هایش را گشت ولی چیزی پیدا نکرد. به من گفت امیر چیزی داری به اینها بدهیم دست در جیبم کردم چیزی نبود. گفت دوباره بگرد باز هم گشتم گفتم چیزی نیست. سوار موتور شدیم و حرکت کردیم راه دور بود. از آینه موتور دیدم ابراهیم گریه می کند گفتم چرا گریه می کنی؟ گفت ما نتوانستیم به یک انسان محتاج کمک کنیم. گفتم خب پول نداشتیم گفت: میدونم ولی دلم برایش سوخت. توفیق نداشتیم. این رفتار ابراهیم مرا یاد این حدیث از امام حسین علیه السلام انداخت: 🌺حوائج مردم به شما از نعمت های خدا برای شماست، در ادای آن کوتاهی نکنید چرا که این نعمت گذراست🌺 📖گزیده ای ازکتاب #سلام_بر_ابراهیم (خاطرات عارف پهلوان #شهید_ابراهیم_هادی ) ص ۱۸۲ @sn_shop
نظرات مخاطبان کتاب یادت باشد چندین کتاب در حوزه و خاطرات شهدا خوانده‌ام. از هر کدام خاطره‌ای در ذهن دارم و هر یک به گونه‌ای برایم جذاب بود. ۲۳_نفر و ... ولی " " چیز دیگری بود و به گونه‌ای دیگر با دلم بازی کرد. با خواندن دیگر کتاب‌ها، با شهید یا جانباز و آزاده‌ای که خاطراتش را می‌خواندم، همراه می‌شدم، از سختی‌ها و رنج‌هایی که می‌کشید متاثر می‌شدم اما اشکم جاری نمی‌شد. نمی‌دانم چرا...؟! همسرم همین کتاب‌ها را می‌خواند و اشکش مثل باران، روان می‌شد اما من فقط گاه نرم و گاه سخت، متاثر می‌شدم. - شاید دل همسرم پاک‌تر است، - شاید او زن و عاطفی است و من مرد و ... نمی‌دانم ... اما " " اشکم را جاری کرد. درجمع‌خانواده‌بودن هم نتوانست مانع جاری شدن اشک از دیدگانم شود. من " " را کتابی توصیف می‌کنم؛ و عبادت باصفا، و رفتار بی‌ریا، "ع" و تا خدا رفتن، و عاشقانه سخن گفتن....، و جان‌سپاری و رستگاری .... هم می‌آفریند و هم . روزهایی که با " " سپری کردم، بارها و بارها، نفْسم را به مَحکَمه کشاندم که؛ ؛ شوق شهادت، به حرف نیست، عمل می‌طلبد. ؛ دلت باید خانهٔ خدا گردد. ؛ قلبت باید با عشق به اهل‌بیت رقیق شود. ؛ همسرت را عاشقانه دوست بداری. ؛ با مردم چگونه رفتار کنی؟! ؛ با همسایه چگونه معاشرت کنی؟! ؛ حتی ذره‌ای ناچیز تصرف در بیت‌المال، سدّی می‌شود برای کمال آدمی. ؛ .... ؛ .... ؛ .... " " را کتابی می‌دانم که زیبنده است؛ زینت هر خانه باشد. " " را کتابی یافتم که زیبنده است؛ زینت جهیزیهٔ نوعروسان و انیس زوج‌های جوان باشد. " " را کتابی یافتم که زیبنده است؛ هر جوان، حداقل یک بار، با تأمل و دقّت بخواند. " " را روایت یک می‌دانم که می‌تواند برای همه الگو باشد. باورم این است که؛ شهید عزیز باید شهید می‌شد تا مرام و منشِ او جاودانه بماند که اگر می‌ماند، این مهم محقّق نمی‌شد. درود خدا بر و چشمان نجیبش درود خدا بر و عشق عمیقش درود خدا بر و شور شهادتش درود خدا بر و دلِ پُر ارادتش درود خدا بر که روح بلندش همیشه نظاره‌گر ماست. من را دوستِ شهیدِ خود بر می‌گزینم و امیدوارم او نیز این دوستی را بپذیرد تا رفاقتی دوسویه داشته باشیم. امیدوارم همانگونه که پس از شهادت، در بامدادی به داد دختر جوانی رسید، مرا هم دریابد. . باشد که به زودی گردم. @sn_shop
#نعمتی_متفاوت با ابراهیم سوار موتور بودیم.کنار جاده چشممان به پیرمردی افتاد که همراه خانواده اش آنجا مانده بود. ابراهیم جیب هایش را گشت ولی چیزی پیدا نکرد. به من گفت امیر چیزی داری به اینها بدهیم دست در جیبم کردم چیزی نبود. گفت دوباره بگرد باز هم گشتم گفتم چیزی نیست. سوار موتور شدیم و حرکت کردیم راه دور بود. از آینه موتور دیدم ابراهیم گریه می کند گفتم چرا گریه می کنی؟ گفت ما نتوانستیم به یک انسان محتاج کمک کنیم. گفتم خب پول نداشتیم گفت: میدونم ولی دلم برایش سوخت. توفیق نداشتیم. این رفتار ابراهیم مرا یاد این حدیث از امام حسین علیه السلام انداخت: 🌺حوائج مردم به شما از نعمت های خدا برای شماست، در ادای آن کوتاهی نکنید چرا که این نعمت گذراست🌺 📖گزیده ای ازکتاب #سلام_بر_ابراهیم (خاطرات عارف پهلوان #شهید_ابراهیم_هادی ) ص ۱۸۲ @sn_shop
🌸🍃 بسیار به علاقه داشت. در مراسم عقد به همسرش یک بسته کتاب هدیه داد که یکی از آنها بود. بارها کتاب شهید هادی را میخرید و به جوانان نجف آباد هدیه می داد. ابراهیم الگوی محسن بود. محسن حججی و برای زحمت کشید، اما خداوند نام او را همچون ابراهیم بلند آوازه کرد...🌹 📙برگرفته از کتاب حجت خدا. داستان هایی از زندگی شهید حججی. اثر گروه شهید هادی @sn_shop
همه گردانها از محورهاي خودشان پيشروي كردند. ما بايد از مواضع مقابلمان و سنگرهاي اطرافش عبور می‌كرديم. اما با روشن شدن هوا كار بسيار سخت شد! در يك قسمت، نزديك پل رفائيه كار بسيار سخت‌تر بود. يك تيربار عراقی از داخل يك سنگر شليك می‌كرد و اجازه حركت را به هيچ يك از نيروها نمی‌داد. ما هر کاری كرديم نتوانستيم سنگر بتونی تيربار را بزنيم. ابراهيم را صدا كردم و سنگر تيربار را از دور نشان دادم. خوب نگاه كرد و گفت: تنها راه چاره نزديك شدن و پرتاب نارنجك توی سنگره! بعد دو تا نارنجك از من گرفت و سينه‌خيز به سمت سنگرهاي دشمن رفت. من هم به دنبال او راه افتادم. در يكي از سنگرها پناه گرفتم. ابراهيم جلوتر رفت و من نگاه می‌كردم. او موقعيت مناسبي را در يكي از سنگرهاي نزديك تيربار پيدا كرد. اما اتفاق عجيبي افتاد! در آن سنگر يك بسيجي كم‌سن و سال، حالت مو ج‌گرفتگي پيدا كرده بود. اسلحه كلاش خودش را روی سينه ابراهيم گذاشت و مرتب داد می‌زد: می‌كُشمت عراقی! ابراهيم همين‌طور كه نشسته بود دست‌هايش را بالا گرفت. هيچ حرفي نمی‌زد. نفس در سينه همه حبس شده بود. واقعاً نمی‌دانستيم چه كار كنيم! چند لحظه گذشت. صداي تيربار دشمن قطع نمی‌شد.... . @sn_shop