✂️ برشی از کتاب تب ناتمام ...
📝 روزهای قبل از اعزام به آلمان، در اوج مریضیها و بدحالیهای حسین، وقتی همه دنبال راه چاره بودیم، وقتی دوست و آشنا و حتی همسایهها دلواپسش بودند، وقتی روز و شبمان دعا شده بود برای سلامتیاش، رفتم آسایشگاه و خبرها را برایش بردم. گفتم که چقدر نذر و نیاز کردهاند، چقدر دعا خواندهاند و ختم گرفتهاند برای شفا گرفتنش. حرفهایم که تمام شد، اشاره کرد سرم را جلو ببرم. ته مانده صدایش بهزحمت تا گوشهایم رسید. «مامان! بهشون بگو برای شفای من دعا نکنن، چرا میخوان خوب بشم؟ من به این وضعیتی که دارم راضیام، به دست و پاهایی که دادم، به این سختیها و دردها، به همش راضیام...» ریههای عفونت کرده مجال ندادند. سرفهها پشت هم آمدند و رنگ صورتش را بردند. چند قاشق آب ته حلقش چکاندم. سرفهها که خوابید و چند باری که نفس گرفت، باز اشاره کرد جلو بروم. این بار گوشم را به دهانش چسباندم. «هرکس متاعی داشته باشه، میگرده بهترین خریدارو براش پیدا میکنه. ما جانبازها متاعمونو به خدا فروختیم. خدایی که از همهی خریدارها بالاتره. من هیچوقت این معامله رو به هم نمیزنم. هیچوقت از خدا نمیخوام دستهایی رو که در راهش دادم پس بده، پاهام رو برگردونه. هیچوقت همچین کاری نمیکنم مامان، هیچوقت...»
🎁 مسابقه کتابخوانی #تب_ناتمام
روایت زندگی خانم شهلا منزوی مادر جانباز #شهید_حسین_دخانچی
🆔@sn_shop