eitaa logo
فروشگاه کتاب جان
5.2هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
431 ویدیو
62 فایل
🔷️مرکز توزیع کتاب های جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی 📚پاتوقی برای دیدن، خواندن و خریدن کتاب های خوب وابسته به مرکز کتاب جان/ فروش فقط به صورت غیر حضوری ارتباط با مدیر: @milad_m25
مشاهده در ایتا
دانلود
خلاصه فصل نخست کتاب از افغانستان تا لندنستان را با کسب اجازه از ناشر و مترجم به مرور تقدیم حضور میشود. نویسنده: عمر الناصری(ابو امام المغربی) مترجم: وحید خضاب شروع به صحبت کرد و گفت: «خبرای خوبی برات دارم. پولا همراهمه. می‌خوام توی همون خونه بمونی و بدون جلب توجه به کارت ادامه بدی. دوباره اعتمادشون رو به دست بیار تا بعدا بتونیم چیزهای بیشتری بفهمیم.» 25 هزار فرانک را تحویلم داد. چند دقیقۀ دیگر هم صحبت کردیم و بعد آمدم بیرون. مدت‌ها بعد یک بار ژیل گفت بعد از آن دیدار دوم وقتی از هم جدا شدیم مطمئن نبوده پول را به جای تحویل دادن به طارق، برای خودم برندارم! با این حرفش انگار یک سطل آب یخ ریخت روی سرم. همینکه به خانه رسیدم پول را به حکیم دادم تا به طارق برگرداند. دیگر نگران این نبودم که بخواهند مرا بکشند اما مطمئن بودم دیگر به من اعتماد هم ندارند. در عمل، میزانی که امین و یاسین در خانۀ ما می‌ماندند مدام کمتر و کمتر شد. خود طارق را هم از روزی که پول‌ها را برداشتم دیگر ندیده بودم. سه روز بعد از برگردادن پول، [صبح] که از اتاقم آمدم پایین، دیدم حکیم و امین و یاسین پشت میز آشپزخانه نشسته‌اند. تا آنها را دیدم درب را بستم تا با با هم روبرو نشویم. اما یاسین مرا دید. صدایم کرد تا بروم داخل آشپزخانه. رفتم داخل و روبروی او و امین ایستادم. سرم را پایین انداختم و از آن دو هم عذرخواهی کردم. چند ثانیه با سردی نگاهم کردند بعد امین شروع کرد به صحبت کردن و گفت: «ما می‌بخشیمت و قبول می‌کنیم که برگردی. معلومه که شیطون یه مدت گولت زده بوده، اما خوشحالیم که تصمیم گرفته‌ای برگردی به سمت خدا.» اگر بحث شریعت اسلامی را هم در نظر نگیریم، امین و یاسین برای بخشیدن من دلیل دیگری هم داشتند: آنها نیازمند آن سلاح‌ها بودند. چند روز پیش از ارتباط گرفتن با دستگاه اطلاعات خارجی فرانسه، به لوران سفارش چند قبضه مسلسل یوزی داده بودم و یاسین الان مسلسل‌ها را می‌خواست. اما طبیعتا روابطمان حالا تغییر کرده بود. دیگر به من اعتماد نداشتند. چند هفته بعد دوباره سر و کلۀ طارق پیدا شد. و کمی بعد از آن، به مرور صندوق‌ها و کارتن‌ها و وسایل از خانه بیرون رفت. حتی دستگاه فتوکپی را هم از آنجا بردند. مشخص بود که دیگر [اینجا] در کنار من احساس امنیت نمی‌کنند. جای دیگری برای اقامت و زندگی پیدا کرده بودند. پیش از رفتنشان، چندتا از برگه‌هایی که داخل آشپزخانه توی کارتن بود را برداشتم تا به ژیل نشان دهم. رسیدهای فکس را هم همچنان برمی‌داشتم. موقع دریافت فکس، امین و یاسین همیشه کنار دستاه می‌ایستادند [ولی رسید‌ها را برنمی‌داشتند]. اما بعد از جا‌به‌جایی هم امین و یاسین به همان میزان قبل، به خانۀ ما رفت و آمد می‌کردند. تعداد زیادی آدم هم همچنان در مسیر حرکت به جبهه به خانۀ ما می‌آمدند. اما طارق به ندرت می‌آمد. کما اینکه کمال را هم دیگر اصلا ندیدم. همچنان درخواست‌های یاسین را به لوران می‌رساندم و همچنان بسیاری از همان چیزها را می‌خریدم: فشنگ، بعضا تفنگ و دوربین‌های دید در شب. مدتی که گذشت یاسین کلی تجهیزات الکترونیکی را هم به درخواست‌هایش اضافه کرد: بی‌سیم‌های رادیویی، فرستنده و چیزهایی شبیه این. شرایط کم‌کم داشت عادی می‌شد. یا دستکم شبیه دورانی که هنوز طارق به خانۀ ما نیامده بود. ژیل را هم هر دو هفته یک بار می‌دیدم. هر بار هم همان برنامه را تکرار می‌کردیم. من به شماره‌ای که داده بود زنگ می‌زدم. و [او تماس می‌گرفت] و جایی که می‌توانستم پیدایش کنم را مشخص می‌کرد. بعد مدتی دنبالش راه می‌رفتم و دست آخر در یک هتل مجلل می‌نشستیم و صحبت می‌کردیم، معمولا هم جایی نزدیک میدان غوژی. هر بار هم در انتهای دیدار حدود 8 هزار فرانک، برای اطلاعاتی که تحویلش داده بودم، پول به من می‌داد، گاهی هم مقداری بیشتر. در این زمینه واقعا قابل اتّکا بود. حتی یک بار هم لازم نشد در مورد پول به او یادآوری یا از او درخواست کنم. البته در جنبه‌های دیگری کمتر می‌شد به او اعتماد کرد، فضا در آن اوایل مقداری «ناساز» بود. ژیل روحیۀ دیکتاتورمآبانه داشت، می‌خواست همیشه در کنترلش باشی. خرید آنلاین کتاب ازافغانستان تا لندنستان👇 https://basalam.com/sahifehnoor/product/98583?ref=830y خرید از طریق ایتا👇 @milad_m25 ............................ «روایتی از درون شبکه‌های تروریستی-تکفیری و شبکه نفوذ اروپایی»👇👇👇👇 http://eitaa.com/joinchat/2469003274Cd50c7fd530