💙
💍💙
💙💍💙
💍💙💍💙💍
💙💍💙💍💙💍💙
💍💙💍💙💍💙💍💙💍
بسـمربّالزهـرا﴿ﷺ﴾
#پارت_شصت_و_نهم
#دمشق_شهر_عشق
عیدیِ ما را تو بده در دمشق، کُشته شدن در ره زینب به عشق!
- -- --- ----‹آغـاز👇🏻›---- --- -- -
که دوباره سر
به سرم گذاشت :»این بنده خدا راضی نبود تو بری ایران،
بلیطت سوخت!« و همان دیشب از نقش نگاهم احساسم
را خوانده و حالا میخواست زیر پایم را بکشد که بی پرده
پرسید :»فکر کنم خودتم راضی نیستی برگردی،
درسته؟«دو سال پیش به هوای هوس پسری سوری رو
در روی خانواده ام قرار گرفتم و حالا دوباره عشق سوری
دیگری دلم را زیر و رو کرده و حتی شرم میکردم به
ابوالفضل حرفی بزنم که خودش حسم را نگفته شنید،
هلال لبخند روی صورتش درخشید و با خنده خبر داد
:»یه ساعت پیش بهش سر زدم، به هوش اومده!« از
شنیدن خبر سلامتی اش پس از ساعتها لبخندی روی
لبم جا خوش کرد و سوالی که بی اراده از دهانم پرید :»میتونه حرف بزنه؟« و جوابم در آستین شیطنتش بود
که فی البداهه پاسخ داد :»حرف میتونه بزنه، ولی
خواستگاری نمیتونه بکنه!« لحنش به حدی شیرین بود
که میان گریه به خنده افتادم و او همین خنده را می-
خواست که به سمتم آمد، سرم را بوسید و برادرانه به فدایم
رفت :»قربونت بشم من! چقدر دلم برا خنده هات تنگ
شده بود!« ندیده تصور میکرد چه بلایی از سرم رد شده
و دیگر نمیخواست آسیبی ببینم که لب تختم نشست، با
دستش شکوفه های اشکم را چید و ساده صحبت کرد
:»زینب جان! سوریه داره با سر به سمت جنگ پیش میره!
دو هفته پیش دو تا ماشین تو دمشق منفجر شد، دیروز یه
ماشین دیگه، شاید امروز یکی دیگه! سفرای کشورهای
خارجی دارن دمشق رو ترک میکنن، یعنی غرب خودش داره صحنه جنگ رو برای تروریستها آماده میکنه!«
نویسنده✍🏻 : "فاطمه ولی نژاد💙"
💙
💍💙
💙💍💙
💍💙💍💙💍
💙💍💙💍💙💍💙
💍💙💍💙💍💙💍💙💍