💙
💍💙
💙💍💙
💍💙💍💙💍
💙💍💙💍💙💍💙
💍💙💍💙💍💙💍💙💍
بسـمربّالزهـرا﴿ﷺ﴾
#پارت_شصت_و_هفتم
#دمشق_شهر_عشق
عیدیِ ما را تو بده در دمشق، کُشته شدن در ره زینب به عشق!
- -- --- ----‹آغـاز👇🏻›---- --- -- -
:»میخواست به ارتش آزاد ملحق بشه که عملگی ترکیه
و آمریکا رو بکنه؟« به نشانه تأیید پلکی زدم و ابوالفضل
از همین حرفها خطری حس کرده بود که دستم را
گرفت، با قدرت بلندم کرد و خیره در نگاهم هشدار داد
:»همونجور که تو اونو شناختی، اونا هم هر جا تو رو ببینن،
میشناسن، باید برگردی ایران!« از قاطعیت کلامش
ترسیدم، تکه ای از جانم در اینجا جا مانده و او بی توجه به
اضطراب چشمانم حکمش را صادر کرد :»خودم می-
رسونمت فرودگاه، با همین پرواز برمیگردی تهران و
میری خونه دایی تا من مأموریتم تموم شه و برگردم!«
حرارت غمی کهنه زیر خاکستر صدایش پیدا بود که داغ
فراق مصطفی گوشه قلبم پنهان شد و پرسیدم :»چرا خونه
خودمون نرم؟« بغضش را پشت لبخندی پنهان کرد و
ناشیانه بهانه تراشید :»بریم بیرون، اینجا هواش خوب
نیست، رنگت پریده!« و رنگ من از خبری که برایش
اینهمه مقدمه چینی میکرد پریده بود که مستقیم نگاهش
کردم و محکم پرسیدم :»چی شده داداش؟« سرش را
چرخاند، میخواست از چشمانم فرار کند، دنبال کمکی
میگشت و در این غربت کسی نبود که دوباره با نگاهش
به چشمان پریشانم پناه آورد و آهسته خبر داد :»هفت ماه
پیش کنار اتوبوس زائرای ایرانی تو کاظمین بمبگذاری
کردن، چند نفر شهید شدن.« مقابل چشمانم نفس نفس
میزد، کلماتش را می شمردم بلکه این جان به لب رسیده
به تنم برگردد و کلام آخر او جانم را در جا گرفت :»مامان
بابا تو اون اتوبوس بودن...« دیگر نشنیدم چه میگوید،
هر دو دستم را روی سرم گرفتم و اختیار ساقم با خودم نبود
نویسنده✍🏻 : "فاطمه ولی نژاد💙"
💙
💍💙
💙💍💙
💍💙💍💙💍
💙💍💙💍💙💍💙
💍💙💍💙💍💙💍💙💍