مشکل دقیقا همینجا بود که من یک نفر نبودم. منهای زیادی بودم که به چیزهای زیادی علاقه داشت. میخواستم همهچیز را بدانم و همهکاره شوم. هر تکه از وجودم در جایی آرام میگرفت و این بین، مسیرِ هیچکدام به یکدیگر حتی نزدیک هم نبود، و من هی کِش میآمدم و سخت رها میکردم. فکر میکردم میتوانم، میشود؛ که معنای انتخاب برایم قابل درک نبود. انتخابی که در آن همیشه ازدستدادنی هم در پی دارد. اما برای من همه چیز درست مثل همان سوال احمقانهی کودکیها بود که میپرسیدند «مامانتو بیشتر دوست داری یا باباتو؟» ، که من جفتشان را میخواستم؛ باهم، در کنار هم..
پس ماندم پای تمام دوستداشتنی هایم، تا آنجایی که در هیچکدام خوب نبودم، و آن ترس همیشگی که همراه من بود؛ نکند در آخر هیچچیز نشوم؟ پس هی کِش آمدم و اینبار آسانتر رها کردم. حالا من با این وجودی همانند پازل، با این همه حسرت چه کنم؟
هدایت شده از آقایِنُقطه.
در فروپاشیهایم اشکی نریختم و حالا برای گیر کردن لباسم به دستگیره در زار میزنم ، طوری که انگار هیچ راهی برای بیرون آمدن نیست . این حاصل نادیده گرفتن رنجی است که باید در آغوش میگرفتمش .
هدایت شده از عیون.
نوشته بود: «دیر کن، اما بیا. فقط وقتی که آمدی مرا بردار و ببر، من از نرسیدنها لبریزم.» و حالا عزیزِ من! در انتظارِ دوباره داشتنت، تیک تاکِ ساعت را میشمارم و در پایانِ هر روز شکیباییام را تحسین میکنم. بیا و آغوش بگشا که تحملِ بیآغوشی عذابآور است و تاب و توانِ ده تَن مرد را حریف میشود.
ببخشید چتایی که مثل چشمام مراقب حذف نشدنشون بودمو با دستای خودم پاک کردم. آخه قلبم دیگه دیدن حرفای قشنگی که همزمان برای چند نفر بودو دوست نداشت.
And in the end, I returned to what i was, a long silence, avoiding conversation, and a desire for solitude.