#اینگونهزندگیمیکردند
دفتری داشت که توی آن درد دل هایش را با خدا و امام زمان می نوشت.
اگر دلش از کسی می گرفت توی اون دفتر می نوشت.
اگر حاجتی داشت جایش همان جا بود.
اگر اشتباهی می کرد توی همان دفتر به خدا قول می داد که تکرار نکند.
اصلا این دفتر سر خاصی داشت.
🌷به من گفته بود که چنین دفتری برای خودت درست کن.
این دفتر همیشه با او بود.
همیشه توی کیفش بود.
💐شب انفجار به دنبال وسایلش می گشتم. نتوانستم دفتر را پیدا کنم. گفتم شاید توی خونه گذاشته.
بعد ها از خانواده اش جویای این دفتر شدم. فهمیدم که همان شب دفتر توی کیفش بوده
و این دفتر هم مثل خودش آسمانی شده و روی زمین ردش را نمی توان پیدا کرد.
🍃اصلا نجمه عجیب خالص بود و خداوند دفترچه درد دل هایش را هم خرید. و نگذاشت دست ما زمینی ها بیفتد..
مگر ما قدر دان چه بوده ایم که حالا قدر نوشته هایش را بدانیم؟!
📙برگرفته از کتاب کد۸۲. خاطرات شهیده نجمه قاسم پور. شهید انفجار حسینیه ره پویان وصال شیراز.
#سبکزندگیشهدا
🌿🍃🌾
@Soleimaniasemani
┅═✼🕊✼═┅
#سلام_بر_ابراهیم
🌷ابراهیم میگفت:
بهتره که شبها زود بخوابیم تا نماز صبح رو اول وقت و سرحال بخونیم. کسی که نماز ظهر و مغرب رو اول وقت بخونه هنر نکرده چون بیدار بوده، آدم باید نماز صبح هم اول وقت بخونه.
#سبکزندگیشهدا
🌿🍃🌾
@Soleimaniasemani
🍀ابراهیم روحیات جالب و عجیبی داشت. بارها دیده بودم که در مسابقات، اجازه می داد که حریف او را خاک کند!
🌸به او اعتراض می کردم که چرا فلان فن را نزدی؟ می گفت: "خب این بنده خدا هم تمرین کرده و سختی کشیده. او هم آرزو داره که حریفش را خاک کند."
🌺من واقعا نمی فهمیدم که ابراهیم چی میگه؟! مگه میشه آدم این همه تمرین کنه و توی مسابقه برای حریفش دلسوزی کنه؟!
#سبکزندگیشهدا
📚سلام بر ابراهیم جلد۲
🖇🏴
@Soleimaniasemani
«طریق پرواز» به سبک شهید علی حیدری
🔹علی حیدری جوانی که دفترچهای داشت که نامش را «طریق پرواز» گذاشته بود و اعمال روزانه خود را در انتهای روز با امتیاز مثبت و منفی مشخص میکرد و اینگونه به حسابرسی اعمالش میپرداخت و به خود تذکر میداد ...
🔹در بخشی از وصیتنامهاش آمده است:
من خیلی کمتر عطر خریدهام زیرا هر وقت بوی عطـر میخواستم از ته دلم میگفتم "حسین جان" آن وقت فضا معطر میشد.
🔹علی در سن ۱۹ سالگی در عملیات بدر به فیض شهادت رسید و در قطعه ۲۷ بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد.
#سبکزندگیشهدا
«تصویر را بارگیری کنید»
بخشی از کتاب «علی بیخیال» زندگینامه و خاطرات این شهید عزیز.
🖇🍀
💠@Soleimaniasemani💠
📖 او دیگر دعا نخواند..
✍حدود سالهای ۶۱ و ۶۲ زمانی که شهید بابایی فرمانده پایگاه اصفهان بود، یکی از پرسنل نقل کرد:
در شب جمعه ای به طور اتفاقی به مسجد حسین آباد اصفهان رفتم. در تاریکی متوجه شدم صدایی که از بلندگو به گوش می آید خیلی آشناست.
پس از پایان دعا که چراغها روشن شد، دیدم که حدسم درست بوده. کسی که دعای کمیل می خوانده است سرهنگ بابایی است. خوشحال شدم و جلو رفتم. سلام کردم و گفتم:
-جناب سرهنگ! قبول باشد ان شاءالله.
اطرافیان با شنیدن کلمه«سرهنگ»، به شهید بابایی نگاه کردند. بعد از احوالپرسی که با هم کردیم، از چهره او دریافتم که ناراحت است. وقتی علت را جویا شدم، پاسخ دادند:
-کاش واژه سرهنگ را نمی گفتی.
فهمیدم که تا آن لحظه کسی از اهالی آن منطقه شهید بابایی را نمی شناخته و ایشان هرشب جمعه به عنوان شخص عادی به آن مسجد می رفته و دعای کمیل می خوانده است.
🔴 پس از این ماجرا او دیگر در آن مسجد دعای کمیل نخواند: زیرا همیشه دوست می داشت تا ناشناس بماند.
#شهیدسرلشگرخلبانعباسبابایی
#سبکزندگیشهدا
📚برگرفته از کتاب پرواز تا بی نهایت
🖇🍀
💠@Soleimaniasemani💠