هدایت شده از شــهیده ریحانه سادات ساداتی:)
امروز تولد شهید مصطفی ساداتی دانشمند هسته ای هست 🥲✨
تولدتون تو آسمونا مبارک ، بابای ریحانه سادات😊💖
هدایت شده از خـواهــران بهشتی :)
امروز تولد ۴۳ سالگی عمو مصطفی هستش😭🥺
بابای ریحانه و فاطمه و سید علی 🥺
عمو مصطفی تولدتون توی آسمونا توی بهشت پیش امامان بزرگ وار و شهدا مبارک🥺🥀
هدیه برای تولدشون یک جز بخوانید اگر نتوانستید براشون هرچه در توان تون هست بخونید حتی یک آیه و یک صلوات هم کافیه🥺❤️🥀
اون روز منو رقیه رفته بودیم ضبط معلی برای ماه محرم
جای همتون خالی بود واقعا
ساعت حدودا دوازده و نیم بود حرکت کردیم ساعت یک رسیدیم محل ضبط.
خلاصه رسیدیم و میگفتن که جا پر شده و فقط و فقط کسایی که پیامک ثبت نام قطعی داشتنو راه میدادن
ما هم که برامون پیامک نیومده بود🤷♀
یه آقایی اونحا جلوی در وایساده بود آقاهه یکم که رفت اونور تر من دویدم رفتم بعد برگشتم دیدم رقیه دنبالم نیومده
اصلا حواسش نبود🤦🏻♀☺️
بعد من صداش کردم منو دید دوید اومد
اونجا یسری اتوبوس بود که مستقیم مارو از جلوی در میبرد محل ضبط
سوار اتوبوس شدیم و رفتیم
به محل ضبط رسیدیم و دیدیم که اونجا هم پیامک لازمه نشون بدیم🙃🦦
و من دوباره چشم آقاهه رو دور دیدم و دویدم
اینبار رقیه حواسش بود اومد
خلاصه مثل یوزپلنگ میدویدم🐆😂
رفتیم و رسیدیم اونجا یکم منتظر موندیم و رفتیم چک شدیم و رفتیم داخل
(گوشی رقیه رو تحویل دادیم من گوشی نبرده بودم)
رفتیم و طبقه دوم نشستیم
(یادتون باشه طبقه اول فقط آقایون بودن)
نشستیم و حدودا ساعت سه ضبط شروع شد
ضبط شروع شد و اون حال و هوا...
به به
من و رقیه با روضه هاشون دیوونه شدیم
به سرمون میزدیم و گریه میکردیم
من خودم واقعا نفس نداشتم انقدر گریه کردم
خلاصه ضبط اول با همه قشنگیاش تموم شد و ما از حاج آقای رسولی هم یه نوشته گرفتیم(الان در دسترس نیست بعدا عکسشو میزارم)
اومدیم بیرون و گوشی رو تحویل گرفتیم و زنگ زدیم به مامان رقیه که بیان دنبالمون
که یهویی خودمونم نفهمیدیم چی شد من گفتم ضبط بعد هم بمونیم و مامان باباهامون قبول کردن
یعنی ما رو پامون بند نبودیم از خوشحالی
خلاصه که اومدیم از استودیو بیرون که غذا بگیریم داشتیم میمردیم از گشنگی
اومدیم بیرون ساندویچ گرفتیم وقتی خواستیم بریم داخل اجازه ندادن و دیگه راه در رو نداشتیم که بخوایم بدویم دَر بریم
خدا مارو ببخشه😂💔
برگشتیم گفتیم ما دختر خاله هستیم و مامان هامون داخلن بزارید بریم داخل
یه نفر اجازه داد؛ حالا دوباره بعدی...
برگشتیم گفتیم خواهریم مامانمون داخله انقدر چونه زدیم تا اجازه دادن و دوباره رفتیم داخل
ضبط دوم شروع شد که یهو گفتن آقای حسین طاهری میخواد بیادددددد🌹😍
دیگه ما واقعا ذووووووق داشتیم
روضه شروع شد و دوباره چشمای ما بارونی شد...
خیلی قشنگه که با رفیقت برای بابا حسین(ع) گریه کنی🌱
خلاصه حاج نریمان میخوند و ما ضجّه میزدیم
و بلاخره آقای طاهری اومد🙃😍
اومدن و مجلس رو حسابی گرم کردن
ضبط دوم هم تموم شد
آخ آخ یه چیزی رو یادم رفت بگم: رقیه چادر مامانش رو پوشیده بود، صندلی ها به هم چسبیده بودن
نشسته بودیم که یهو صدای پاره شدن اومد
چادر رقیه پاره شد بود😂💔
آره دیگههه.
ضبط دوم تموم شد؛ اونجا یه خانم خادم بود که ما خیلی اذیتش کردیم هرجا هست انشاءالله خودش و خانوادشون سالم و سلامت باشن
انقدر عصبانی کرده بودیمش که ما خشم اژدها صداش میزدیم
مثلا من میگفتم اوه اوه رقیه خشم اژدها اومد
وقتی ضبط دوم تموم شد این خانومه به ما گفت که پشت استودیو مداح ها میان برید اونجا
دمشششش گرم
رفتیم اونجا من رفتم گوشی رقیه رو بیارم(فکر کن منو فرستاده میگه برو گوشیمو بیار، دیکتاتور😂🤦🏻♀)
اون لحظه ای که من رفتممم
حسین طاهری اومد از جلوی رقیه رد شد😭💔
آره دیگه؛ آخرش من با« سید رضا نریمانی» عکس گرفتم رقیه با« نزار قطری»
دیگه بابای رقیه اومد دنبالمون و برگشتیم
فکر کنید ساعت چند؟؟ یک شب☺️
ما یک ظهر تا یک شب باهم بیرون بودیم
و واقعا عااااالی بود
#قول_آماری
#عمل_به_قول
سلوك .
اون روز منو رقیه رفته بودیم ضبط معلی برای ماه محرم جای همتون خالی بود واقعا ساعت حدودا دوازده و نیم
اینم اضافه کنم که تلویزیون هم نشونمون داد😍😍
#رقیه
سلوك .
وای یادش بخیر چه لحظاتی بود #رقیه
رقیه یادته منو فرستادی رفتم گوشیتو بیارم خودت موندی آقای طاهری رو دیدی؟؟ 😭💔😂
سلوك .
اینم اضافه کنم که تلویزیون هم نشونمون داد😍😍 #رقیه
بله بله
من کله ام بالا بود داشتم دعا میکردم😂💔
سلوك .
رقیه یادته منو فرستادی رفتم گوشیتو بیارم خودت موندی آقای طاهری رو دیدی؟؟ 😭💔😂
آرهههههههه
خیلی خوب بود😍😂❤
#رقیه