به خاطر سریالهایی مثل سوپرنچرال، اروورس، ماموران شیلد و خیلی از فیلم و سریالهای دیگه که طولانی بودن و باهاشون زندگی کردم و از زندگی واقعیم دور شدم برای یه مدت، تا ابد یه پوچی رو درونم حس میکنم و هیچوقت از بین نمیره.
هدایت شده از خانهی Zed
من حتی با سریالهای کوتاه یا حتی مینی سریال و همینطور فیلم هم زندگی میکنم و از زندگیِ واقعی و زندگیِ خودم دور میشم و وقتی اونها تموم میشوند برای همیشه یه بخشی از قلب و روحم پیششون میمونه😭😭
خونهای در کار نیست و من به جایی تعلق ندارم. همیشه توی سفرم و تلاش میکنم چیزهای مختلف رو کشف کنم. توی یکی از سفرها، یکی از افرادی که همراهم بود گفت: تو هنوز بهش فکر میکنی؟ به خونه؟ داشتم فکر میکردم که...خونه؟ ما که دیگه به زمین نمیگفتیم خونه چون برای همیشه ترکش کرده بودیم تا چیزهای بزرگتر رو ببینیم، هرچند که کار درستی بود ولی هدف اشتباهی بود. اما اصل حرفم اینه که اون آدم هنوز اونجا رو خونه صدا میکرد؛ مهم نبود که برای همیشه ازش دور شده و دیگه بهش برنمیگرده و صرفاً براش یه تجربهٔ بزرگ و مهمه، بخشی از اون همیشه توی خونهاش باقی میمونه و اون حتی اگر خودش هم مطمئن باشه که دیگه ازش عبور کرده، یه چیزی ته وجودش هست که هیچوقت "خونه"رو فراموش نمیکنه.
یه روزی انقدر پولدار میشم که برای دوستام کتاب نشر الگو بخرم، خواهید دید.
انقدر سریال و آهنگ هست که نمیشه دید و گوش کرد و من دوست دارم ببینم و گوش بدم که واقعاً کمک.
(منظورم زمان نداشتن نیست)