اوضاع به قدری داغونه که حتی بعد از نماز صبح هم دارم به بچههای تیم و کارهای خفنی که توی زمین میکنن فکر میکنم و احساس داغونی میکنم.
مامانم بهم زنگ زد بهش گفتم "الآن نیا یه ۲۰ دقیقهٔ دیگه حرکت کن".
مامانم: چادر سرمه آمادهم!
من: نه من کار دارم.
کارم: یه صحبت کمتر از ۵ دقیقه با مربی.
آخرش انقدر کلنجار رفتم با خودم وقتی برگشتم بالا ۲۰ دقیقه شده بود و صحبت ما فقط ۲ دقیقه طول کشیده بود.
هر جمعه که میگذره زندگی من داغونتر میشه، امام زمان هم ظهور نمیکنن، همه خونهن و همدیگه رو تحمل نمیکنن، داداشم حرف میزنه و واقعاً اعصاب ندارم توی جمعهای که بعدش هفته شروع میشه.
هرچهقدر بیشتر فعالیتهای مذهبی مدرسهمونو میبینم بیشتر آرزو میکنم توی همین یه مورد کشورمون اسلامی نبود.