هدایت شده از شبهایحوّا.
همین دقایق، ساعت چهار ظهر عاشورا. رباب در خیمهگاه بر صورت مبارک خود لطمه میزند. خونِ خدا متحیر شده و با دستانی لرزان، برای علیِاصغر قبری کوچک حفر میکند. همین دقایق، خون مقدس اصغر عبای حسین را گلگون کرده و ذات مقدس خداوند بیواسطه با او صحبت میکند.
وقتی به عاشورا فکر میکنم...یعنی فقط فکر میکنم، احساس میکنم قلبم داره از درون میسوزه.
یهویی وحشت میکنم وقتی یادم میاد افرادی وجود دارن که همچین واقعهای رو مسخره میکنن و مقایسهش میکنن با اتفاقاتی که نمیشه با عاشورا مقایسهشون کرد.