سُعَدا
گاهی یه موضوع ازش انتخاب میکنم مینویسم
روز نمیدونم چندم/″
دیدارم با اون آدمی که عزیز بوده و فوت شده.. خب، مادربزرگای مامان و بابام،چیز زیادی ازشون یادم نمیاد
بیشتر از مادرجون مینا یادمه.
اون یه مادربزرگ واقعی بود، یه ادم دوست داشتنی، مادر شهید بود و از اون مادر بزرگایی که برات دامن و پانچو میبافت
من هنوز دارمشون... میراث بافتنش به مادربزرگم و خاله ها رسیده
شاید چندان چیزی ازش یادم نیاد
ولی اولین باری که حنا روی موهام بود کار مادرجون مینا بود، هیچ وقت یادم نمیره چقدر گریه کردم، یحتمل میترسیدم، فکر میکردم میره توی چشمام، ولی خب به یاد همون روزای بچگیم یکی دوبار دیگه حنا رو امتحان کردم، یا حتی روزای منتهی به اول دبستانم، دنبال یه کیف میگشتیم توی بازار، هوا سرد و بارونی بود ، مادرجون مینا از خانوم دکتر شدنم میگفت، ولی خب من هیچ وقت دوست نداشتم خانوم دکتر بشم... این روز ها بیشتر به یادشون ام، زینب خانوم با تولدم آسمونی شد، حرمت خانوم که همه میگن خواهر کوچیکم شبیه شه.. مامانبزرگِ مادریِ بابام که دورهمی های خونشون و هنوزم یادمه
با اون حیاط پر از شعمدنی شون..
خیلی وقته سرخاکشون نرفتم
اونا زیادی مهربون بودن، منم خیلی دوست داشتنا، ولی خب نمیدونم تو عالم بچگی و اون اختلاف سنی زیاد، گاهی میترسیدم دعوام کنن🤦🏻♀🤷🏻♀