سُعَدا
اگه خدا خواست و قبول شدم این عکسو روز اول دبیرستان ام میگیرم ( حدود ده سال پیشه این عکسه )
واقعا ده سال پیش امروز جشن شکوفه ها داشتیم💔
سُعَدا
گاهی یه موضوع ازش انتخاب میکنم مینویسم
ـ دیدار بچگی هام با ورژن یکم بزرگترم /″
یه دختر کله فرفری ِ غرغرو ، با لپ های آویزون و نگاه به گوشه حیاط مدرسه، نگاه ِ مادرش میکرد و میون آن همه همه دانش آموز سال بالاتری با چشمانش به مادرش التماس میکرد که نره...
کلاس پنجم-ششمی های خوشحال، دست بقیه بچه های کوچیکتر و گرفتن و یه حلقه بزرگ تشکیل دادن و باهم شعر میخونن،آخه امروز جشنه! همه مادرا خوراکی درست کردند و گوشه حیاط با لبخند بچه هاشونو نگاه میکنند
دختر بچه کلاس دومی بار دیگه نگاهی به گوشه حیاط میندازه و مادرش...
اینبار به خانه رفته، باید نهار درست میکرد و خواهر کوچیکترشو از مهد به خانه میبرد
تنهایی کل وجود اون دختربچه رو پر میکنه که ....
ـ تنهایی؟ + الان آره، ولی میخوام برم پیش دوستام
ـ میدونی من کیم؟
دختر بچه دستاشو تو هم قفل میکنه و نگاهش و به کفش هاش میدوزه
ـ آره که میدونم کی هستی
+ نمیپرسی میخواد چی بشه؟
نگاهش و به دخترِ با لباس فرم سورمه ای میدوزه
- بهم خوش میگذره؟
اینبار دختر لبخند میزنه، میخنده
+ چرا خوش نگذره؟ زندگی همینه، حتی با بالا و پایین هاش
با اعتماد به نفس به دختر بچه نگاه میکند و ادامه میدهد : تو بخوای خوش میگذره ..
- بزرگ شدن چی ؟ بزرگ شدن خوبه؟
نفس عمیقی میکشد و دست به سینه نگاهش به جلو و دسته دسته دختران
صدای آهنگ بلند تر میشود
+ بزرگ شدنم خوبه.. خیلی خوبه، ولی حالا لذت ببر ... به موقعش همه چیزو تجربه میکنی..
چند ثانیه میگذرد
دختربچه با لباس سبز و نوار استین و جیب سفید، و دخترِ حالا با فرم سرمه ای رنگ..
+ من برم ؟
ـ کجا بری؟ + تو بمون منم برم
ـ باشه ، برو .. مراقب خودت باش..
چشمک میزند: توام همینطور ...