🌸دخـــــتــرونــــــــہ💕 زناشویی همسرانه ایده آشپزی خیاطی سرگرم
💕💕💕💕💕 #دخترونه_های_همسردوم_خانزاده #پارت9 با تیری که زیر شکمم پیچید با درد چشمهام رو باز کردم نگ
#دخترونه_های_همسردوم_خانزاده
#پارت10
_اما ....
صدای رسا و بلند خان زاده بلند شد:
_پریزاد همسر منه و هیچکس حق بی احترامی بهش رو نداره باید جوری باهاش رفتار بشه که با من رفتار میشه!
دیگه هیچکس هیچ حرفی نزد صدای خان زاده که مخاطبش من بودم بلند شد:
_بیا اینجا ببینم
به سمتی که اشاره کرد رفتم و کنارش روی میز خالی نشستم صدای آرومش کنار گوشم بلند شد:
_خوب بخور باید تقویت بشی!
با شنیدن این حرفش حس کردم تا بناگوش از شدت خجالت قرمز شدم ، بعد از چند دقیقه مشغول خوردن شدم با بلند شدن خان زاده بقیه بلند شدند که من هم مثل بقیه بلند شدم وقتی خان زاده از سالن غذا خوری بیرون رفت
من هم خواستم برم که صدای مادر خان زاده بلند شد:
_هی تو وایستا ببینم
با شنیدن صداش ایستادم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله خانوم
_فکر کردی میتونی مثل خواهرت حالا که همسر پسر من شدی ازش سواستفاده کنی و بخوای بهش خیانت کنی آره!؟
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم و گفتم:
_چی دارید میگید خانوم!
_خیلی دوست داری بفهمی من چی میگم آره!؟
قبل از اینکه بخوام حرفی بزنه مادر خان زاده تو دهنی محکمی بهم زد که چون توقع اینکارو نداشتم تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم روی زمین با چشمهای خیس شده از اشک بهش خیره شده بودم و دستم رو روی گونم گذاشتم که صدای بابای خان زاده بلند شد:
_هی زن داری چیکار میکنی!؟
_تو ساکت باش من تکلیف این عفریته رو باید مشخص کنم
با ترس بهش خیره شده بودم که پوزخندی بهم زد و گفت:
_هواست به کار هایی که انجام میدی باشه بیست و چهار ساعت تو رو چک میکنم نمیزارم مثل اون خواهر هرزه ات زندگی پسر من رو خراب کنی!
و بدون اینکه ذره ای شرم کنه گفت:
_باید هر چه زودتر حامله بشی وگرنه زنده ات نمیزارم