و به خودت میای و میبینی ناخواسته داری فاصله میگیری. میبینی آخرین پیام رو جواب ندادی. دیگه تمایلی به شروع مکالمه نداری. دیگه اونقدراهم از مزه ی تلخ قهوه متنفر نیستی. دیگه توی ترازوی بین عقل و قلبت، منطقت بیشتر سنگینی میکنه تا احساساتت. میبینی که یه سری آهنگایی که ازشون متنفر بودی دارن به مورد علاقت تبدیل میشن. دیگه قانع نمیکنی، ثابت نمیکنی، سکوت میکنی. میگذری.
اسم کسایی رو توی گوشیت سیو کردی با یه سری لقب های خاص، که ترکت کردن یا باهات سرد شدن و تغییر میدی فقط یادته که یکی بود که یه روزی اومد و الان ازش یه اسم مونده. میبینی که اونقدراهم متوجه همه ی اینا نشدی، فقط یه شب روی تختت دراز کشیدی، به سقف اتاقت خیره شدی و به خودت گفتی همه اینا تموم میشه...