⋆⟦سویــــــو⟧⋆
زلف خود پریشان کن یادی از ما کن نور دیده ما شو با عشق تو میمانم
ولی برا من اون آخرین مصرع اصن به شعر نمیاد🤣
میرقصد نور در سکوت سرد صبح،
دلها به آوای نرمش میخوابند با لبخند
گرمی در تاریکی، رمز و رازی نهان،
مثل نسیم خفی، که میگذرد میان جنگل و مه
آینهی خیال، بازتابی از دل پرامید،
در هر خطش، نور و سایه دست در دست هم دارند
نرم و پر از راز، اما پایدار و روشن،
هر موجش، طنین روحیست که نمیمیرد با گذر زمان
میآید و میرود، اما اثرش باقیست،
بیصدا و آرام، ولی در دلها همیشه جاری
مثل نوری که از دل مه بیرون میزند،
و هر که نزدیک شود، گرما و خیال را حس میکند
⋆⟦سویــــــو⟧⋆
دو سه ساعت قبل داشتم پنکیک درست میکردم،این موادی رو که میخواست بریزم تو تابه یهو اینو دیدم
واااای خیلی یلحظه حس خوبی پیدا کردم
شاید برا شما الان چیز خاص و جالبی به نظر نرسه،ولی اون لحظه آدم یهو خیلی حس خوبی پیدا میکنه :)))
كوچكترين چيزا تو زندگی در حقيقت واقعی ترين چيزهايی هستن كه ما رو شاد می كنن :)
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
-حافظ
در حد مرررررررگ علاقه دارم همه نویسنده ها و شاعر های خوب رو که واقعا عالی مینویسن بشناسم؛
همه آثارشونو بدونم،همه کتابا/شعراشونو بخونم،بدونم کی هستن چجوری زندگی کردن و و و....
لحظهای میرسد که آدم از همه چیز دست میکشد، چون عاقلانهترین کار همین است
- ساموئل بکت
گاهی آدم باید اونقدر خوب باشه که ببخشه
اما اونقدر احمق نباشه که دوباره اعتماد کنه!
- جورجبرنارد شاو