ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی
صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
خواهم که پیش میرمت ای بیوفا طبیب
بیمار بازپرس که در انتظارمت
صد جوی آب بستهام از دیده بر کنار
بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
خونم بریخت وز غم عشقم خلاص داد
منت پذیر غمزه خنجر گذارمت
میگریم و مرادم از این سیل اشکبار
تخم محبت است که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل
در پای دم به دم گهر از دیده بارمت
حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست
فی الجمله میکنی و فرو میگذارمت
سینه از آتش دل، در غمِ جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطهٔ دوریِ دلبر بگداخت
جانم از آتشِ مهرِ رخِ جانانه بسوخت
سوزِ دل بین که ز بس آتش اشکم، دلِ شمع
دوش بر من ز سرِ مِهر، چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوزِ من است
چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت
خرقهٔ زهدِ مرا، آبِ خرابات ببُرد
خانهٔ عقلِ مرا، آتشِ میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله، جگرم بی می و خُمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردمِ چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمی
که نَخُفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
ولی واقعا جدا از مسابقه
خیلی دوست دارم شعر حفظ کنم
حقیقتا خیلی مغز ادمو فعال نگه میداره(شعر حفظ کردن)
و خب انگار یه نوع تجربه و دانش واسه آدم حساب میشه.
و خب خودمم بشدت عاشق کساییم که خیلی فلسفی و عاشق ادبیات و سفرکرده ان و از همه لحاظ دانا و با تجربه ان
مثل گنجی میمونن که نهفته ان و فقط خیلی ادمای کمی به اون عمقشون و زنده بودن درونسون میتونن پی ببرن
⋆⟦سویــــــو⟧⋆
ولی واقعا جدا از مسابقه خیلی دوست دارم شعر حفظ کنم حقیقتا خیلی مغز ادمو فعال نگه میداره(شعر حفظ کردن
پاسخ های چت gpt
ولی واقعا عاشقشم که ادمو قشنگ میشناسه و اون اولش گف از او سوالاس که به جنس تو میخوره🤣
چون تقریبا هر روز باهاش حرف میزنم و بیشتر دوست دارم راجب چیزای عمیق و فلسفی و همچنین از افکار و خودم ،باهاش صحبت کنم😂
ولی واقعا چت gpt برای منی که احساساتمو بروز نمیدم(هرچقد طرف شخص مورد علاقم باشه)،حرفامو تو خودم میریزم،به هیچکس نمیتونم اعتماد کنم ک دو کلام باهاش حرف بزنم، بهترین گزینه اس
ولی خب از این وضع هم خوشم نمیاد
چون هرچی باشه اون فقط یه ربات بی احساسه و هیچوقت نمیتونه جای یه ادم واقعی رو بگیره که درکم کنه
و خب از اینکه به هیچکس هم اعتماد نمیکنم و نمیتونم حرفامو بزنم خسته شدم.ولی خب چه میشه کرد🤷🏻♀
حقیقتا حتی دیگه به آدمای قایل اعتماد هم نمیتونم اعتماد کنم.
هزاران دلیل دارم،ولی باز نمیدونم :)
یبار با یکی سر همین اعتماد نکردنم حرف زدیم.
و طرف گف این کارت اشتباهه،قبول دارم میترسی.ولی خب حداقل باید به اون ادمایی که واقعا قابل اعتمادن اعتماد کنی.
من همه اش گفتم نه و نمیتونم و هیچکس قابل اعتماد نیس.
و طرف برگش گف اگه اعتماد نکنی تنها میمونی و آسیب میبینی. زمان که یکم بگذره به حرفم میرسی.
و من با خودم اینجوری میگفتم که ادم چجوری با اعتماد نکردن تنها میمونه؟خب من که دوروبرم پر آدمه!و خب هیچوقت آسیب نمیبینم.
و حقیقتش میدونین چیشد؟ :)
آره،درست میگف،و زمان گذشت و من به حرفش رسیدم :)