داستان این تصویر — «#اتاقی_که_نباید واردش_میشدی»
دختری بعد از ساعتها راه رفتن در Poolrooms، بالاخره به اتاقی میرسه که با بقیه فرق داره.
آب این اتاق کاملاً ساکنه.
نه موجی وجود داره، نه صدایی.
گوشهی اتاق، یک دختر نشسته و زانوهاش رو بغل کرده.
اول فکر میکنه یک آدم دیگهست که گم شده.
آروم نزدیکش میشه و میپرسه:
«تو هم راه خروج رو پیدا نکردی؟»
دختر جواب نمیده.
فقط به آب خیره شده.
چند ثانیه بعد، دخترِ تازهوارد متوجه میشه چیزی عجیب وجود داره...
انعکاس دختر داخل آب با خودش هماهنگ نیست.
دخترِ نشسته تکون نمیخوره؛
اما انعکاسش سرش رو بالا میاره و مستقیم به او نگاه میکنه.
همون لحظه چراغهای اتاق یکییکی خاموش میشن.
و وقتی دوباره روشن میشن...
دخترِ کنار استخر دیگه اونجا نیست.
فقط یک رد پای خیس باقی مونده که مستقیم به یک راهروی تاریک میره.
و عجیبتر از همه؟
این بار انعکاس خودش هم در آب وجود نداره. 👁️
داستان: «#خانه_ی_هدیه»
یک شب، پسری در یک محلهی کاملاً خالی بیدار میشود.
همهچیز طبیعی به نظر میرسد؛
چمنها، چراغهای خیابان، درختها و حتی یک خانهی کوچک با سقف قرمز.
اما هیچ صدایی وجود ندارد.
نه ماشین.
نه آدم.
نه حتی صدای باد.
روی مسیر جلوی خانه، یک بادکنک قرمز و یک جعبهی هدیه قرار دارد.
روی جعبه فقط یک نوشته دیده میشود:
«برای تو.»
پسر درِ خانه را باز میکند.
داخل خانه کاملاً خالی است؛ فقط یک ساعت قدیمی روی دیوار قرار دارد.
ساعت دقیقاً ۱۲:۰۰ را نشان میدهد.
همین که جعبه را لمس میکند، چراغهای خیابان یکییکی خاموش میشوند.
وقتی دوباره به بیرون نگاه میکند، خانهها و درختها هنوز سر جایشان هستند...
اما بادکنک دیگر روی زمین نیست.
بادکنک حالا جلوی پنجرهی طبقهی بالا معلق است.
و کنار آن، چیزی روی شیشه نوشته شده:
«هدیهات رو باز کردی؟» 🎈
پسر به جعبه نگاه میکند...
و تازه متوجه میشود که جعبهای که در دستش گرفته، دیگر همان جعبهی قبلی نیست.
جهت جستوجوی بهتر🗺🏔
#خانه_رو_تپه
#دشت_سرخ
#اتاقی_که_نباید
#خانه_ی_هدیه
#استخر_مه_الود
#پارک_ابی_متروکه
#استخر_گل_زرد
#زمین_بازی_زیرزمینی
#روستای_رنگی
#پله_های_شهربازی
#استخر_اخر
#سرسره_خروجی
#شهر_بیخروجی
چالش ها🗣
#چالش_a
#چالش_b
#چالش_c
تئوری ها🗣
#پالزواک_۱
#پالزواک_۲
#پالزوک_۳
پرونده ها🗣
#پرونده_721
#استخر_مه_الود
داستان: «استخرِ مهآلود»
نیمهشب، یک نفر ناگهان خودش را در یک استخر سرپوشیده پیدا میکند.
چراغها روشناند، آب آرام است و هیچکس آنجا نیست.
اما یک چیز عجیب وجود دارد:
مه فقط روی سطح آب نیست؛ کل ساختمان را پر کرده.
او شروع به راه رفتن میکند و بعد از چند دقیقه به یک سرسرهی آبی میرسد. روی زمین کنار سرسره، یک تابلوی کوچک افتاده:
«اگر مه را دیدی، از آب بیرون نیا.»
او فکر میکند شوخی است.
تا اینکه صدای چکهچکهی آب از پشت سرش میآید.
برمیگردد.
هیچکس نیست.
چند قدم جلوتر میرود و دوباره همان صدا را میشنود؛ این بار از داخل استخر.
آب کاملاً ساکن است، اما حلقههای کوچکی روی سطحش ایجاد میشوند؛ انگار چیزی زیر آب حرکت میکند.
چراغهای دوردست یکییکی خاموش میشوند.
او به سمت خروجی میدود...
اما درِ خروجی پشت مه ناپدید شده.
وقتی دوباره به استخر نگاه میکند، متوجه میشود حلقههای آب دیگر جلو نمیروند؛ دقیقاً دور حلقهی شناوری که نزدیک اوست تشکیل شدهاند.
و روی دیوار روبهرو، جایی که چند لحظه قبل چیزی نبود، نوشته شده:
«بالاخره پیدات کردیم.» 🌫️🏊♂️