eitaa logo
سید سلمان علوی
371 دنبال‌کننده
487 عکس
297 ویدیو
15 فایل
ارتباط با من: @ss_alavi
مشاهده در ایتا
دانلود
🔷تهمینه در شاهنامه ــ از اهالی توران و دختر شاه سمنگان ــ همسر رستم و مادر سهراب است. داستان آشنایی رستم با تهمینه اینگونه است که: رستم در پی شکار به مرز سمنگان رسید، گوری را صید کرده، کباب کرد و خورد. سپس رخش را در بیشه‌زار رها کرد و به خواب رفت. سواران ترک در آن شکارگاه رخش را بی‌صاحب یافته آن را با خود به سمنگان بردند. رستم که از خواب برخاست به اطراف نظر افکند، رخش را ندید، به ناچار از جای بلند شد، زین را کول کرده پی اسب را گرفته به شهر سمنگان رسید: چو نزدیک شهر سمنگان رسید خبر زو به شاه و بزرگان رسید اهالی سمنگان ورود رستم دستان را به شاه سمنگان خبر می‌دهند، مرزبان سمنگان به محض آگهی با چند تن از بزرگان به استقبال رستم آمده او را با احترام به ارگ دعوت و به افتخار او بزم شایسته‌ای برپا کردند. رستم از گم شدن رخش اظهار نگرانی می‌کند، شاه سمنگان و اعیان آن جا به رستم اطمینان می‌دهند رخش پیدا خواهد شد. رستم شاد گردیده، تا پاسی از شب به می‌گساری پرداخت، سپس در بستری که برایش آماده شده بود به خواب رفت، ولی در امتداد شب مهمان ناخوانده بر او وارد می‌شود: یکی بنده شمعی معنبر به دست خرامان بیامد به بالین مست پس پرده اندر یکی ماهروی چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی دو ابروکمان و دو گیسو کمند به بالا به کردار سرو بلند روانش خرد بود و تن جانِ پاک تو گفتی که بهره ندارد ز خاک رستم از خواب بیدار شد و خیره به تهمینه نگریست و نام و سبب مراجعه او را در آن موقع نا به هنگام پرسید. چنین داد پاسخ که تهمینه ام تو گویی که از غم به دو نیمه‌ام یکی دخت شاه سمنگان منم ز پشت هژبر و پلنگان منم و گفت: از تو افسانه‌ها شنیده‌ام که هیچ ترسی از شیر و نهنگ و پلنگ نداری! شب تیره تنها به مرز توران آمدی و از تفحص در آن مرز هیچ هراسی در دل نداری، گوری را به تنهایی بریان کرده می‌خوری، چون اینگونه آوازه تو را شنیدم به پیشت آمده‌ام. رستم نام یزدان را به زبان آورد و تهمینه آهسته پهلوی او نشست و از مستوری خود گفت: کس از پرده بیرون ندیده مرا نه هرگز کس آوا شنیدی مرا رستم که زیبایی و فرهیختگی تهمینه را دید، دل به او داد و گفت باید موبدی حاضر گشته تا از شاه بخواهد تو را به عقد من درآورد. تهمینه از پیشنهاد او بسیار شاد شد و گفت: چون وصف پهلوانی تو را شنیدم ندیده عاشق تو گشته‌ام و بدان که من عقلم را فدای عشق تو کرده‌ام و از خدای جهان آرزو دارم از تو فرزندی به من عطا فرماید که مانند تو باشد. از این گذشته من آمده‌ام که خبر یافتن رخش را نیز به تو بدهم. رستم همان شب او را به عقد خویش درآورد. نـُه ماه پس از آن شب وصل، سهراب یل چشم به جهان گشود. شاه سمنگان از این وصلت بسیار شادمان شد و بزرگان و اکابر سمنگان همه به رستم تبریک گفتند و جشن بزرگی به افتخار عروس و داماد برپا کردند. 🆔 @ss_alavi_ir