ایستگاهآخرشب.
قلبش را تکهتکه کردند به جرم خواندن برای حسین(ع) .
زمانه ی عجیبیست.کسانی که ادعای وطندوستی دارند و خودشان را فرزند کوروش نامیدند،وقیحانه آدم میکشند.صدای هلهلهشان برای بیگناه است و اشک هایشان را برای ظالم میریزند.ذات کثیفشان را نمیتوانند پنهان کنند.بدی های عالم در وجود شما رخنه کرده و هر روز پستتر و پستتر میشوید.نانتان در خون است.اعدام کمترین مجازات برای شماست.
حالا ماییم و آتش خشممان و انتظاری که روز به روز در ما بیشتر میشود برای رسیدن منجی عالم .
امام با مهربانی فرمودند: بخوان .
قبای سپیدی پوشیده بودند و دسناری به رنگ برگ های روشن گلدان به سر داشتند .آثار سجده بر پیشانیشان نقش بسته بود.دعبل اندیشید :مگر میشود انسانی این قدر زیبا و موقر و شیرین باشد!
امام باز لبخند زدند.دعبل با سوز و گداز شروع به خواندن کرد .قصیدهاش بالغ بر صد بیت بود .شعر او تصویر هنرمندانهای بود از تاریخب پرمحنت و و از بر باد رفتن میراث رسول خدا(ص) به دست غاصبان و نامحرمان .
-..ای فاطمه!اگر حسین(ع) را در حالی میدیدی که نزدیک شط فرات ،برخاک افتاده و تشنهلب،جان داده،به صورت میزدی و اشک میریختی!
ای فاطمه!ای دخت بهترین!برخیز و بر ستارگانی که در سرزمینی خشک و بیحاصل بر زمین افتادهاند،مویه کن! .
گریه امام لحظه به لحظه شدیدتر میشد.دعبل همراه با هقهق مولایش اشک میریخت و نگران حال ایشان بود .
--...و قبری در بغداد،متعلق به نفسی زکیه(موسیبنجعفر) است که خداوند رحمان،او را در غرفههای بهشت سکنا دهد!
امام در حالی که اشکشان را پاک میکردند فرموند:دعبل!آیا اجازه میدهی در اینجا،دو بیت به قصیدهات اضافه کنم تا کامل شود؟
دعبل میدانست این افتخاری است که برای نخستین بار نصیب شاعری میشود.با خوشحالی گفت: فدایتان شوم!به چنین سعادتی مباهات میکنم!
امام چنین سرود:و از این خاندان قبری به طوس است که ای وای از مصیبتش که دل را به آتش میکشد تا آن زمان که خداوند،قائمش را برانگیزد و غم ها و مصیبت های ما را بزداید!
دعبل درنگی کرد و با تعجب پرسید:ای فرزند گرامی رسول خدا(ص)!این قبر مطهر کدام بزرگوار است؟نشنیده ام که چنین قبری در طوس باشد!
امام با لبخندی حزین فرمود: این قبر من خواهد بود و دیری نمیگذرد که میعادگاه شیعیانم و زیارتکنندگانم خواهد شد.بدان هر کس مرا در دیار غربتم،در طوس،زیارت کند،در قیامت آمرزیده است و با من خواهد بود : )