به ماهیت اینجا پی بردم،
خیلی وقته،
شاید دو هفته بعد از تأسیس اینجا، ولی ایدهای برای اجراش نداشتم،
الانهم ندارم، ولی حداقل ماهیتش رو میدونم و احساس میکنم به اون دریایِ وابستم رجوع کردم.
دورانِآبی دودمیه_اسمیت
قدرت اینو دارم که سیس عقاب بگیرم چون من عادت زشت شات از پیامای اینو اونو ندارم، بهت ثابت شد شد، نشد
ولی الان متاسفانه این عادت رو پیدا کردم،
تو بگو من اونروز اون حرف رو نزدم،
مگه ولت میکنم با اسکرین شاتهام؟
دورانِآبی دودمیه_اسمیت
روی آفتاب،
برای من، همه چیز تو آفتابـه،
خورشید،
زندانی که مقصرش خودمم نه زندانبانی،
و این برای من بوسیدنیـه.
و فکر کردن بهش بوسیدنیتر.
🌅
وقت رو اضافی گیر آوردم و پیامهای اینجارو تک به تک نقد و بررسی میکنم،
یه جاهایی، یه تاریخهایی و یه خاطرههایی اومد پس ذهنم که متوجه شدم شاید زندگی با همینهاست که قشنگـه،
شاید با همون تجربههای واقعا سختی که پشت سر گذاشتم(زیادم پشت سر نیست حوالیِ پیشونیـه چون هنوز تاوان پس میدم)زندگی برام معنی داره،
و اگر اونها وجود نداشتن من زنده نبودم،
واقعا باید از یکسری آدمهای بد زندگیم(هنوز هم باور نکردم که بد اند)تشکر کنم چون اگر نبودن من قطعا الان یه دختربچه با افکار ۱۲ساله بودم.
و وقتی که ترک شدن، تنها شدن، و تمام دنیا ناراحتشون کرد
بازم بر میگردن.
آدمها فقط میان تا همدیگهرو نا امید کنن و برگردن به آلونک و همون فضای خاکستریای که توش بزرگ شدن.