متنفرم از وقتایی که حواسم نیست و درست با مامان بابام رفتار نمیکنم .انگار چه 💩 هستم اه.
صبحها با خودم میگم از امروز دیگه میخوام تغییر کنم. یه جوری که غم تو صدام حتی وقتایی که شادم، فراموشم کنه و بزارتم به حال خودم و بره. این کوچکترین چیزیه که میخوام عوض کنم.
طبق عادت همیشگی، چایی میریزم ولی نمیخورم تهش خالی میشه تو سینک .
یادم میاد دو سه روزی میشه که نخوابیدم. پس باید اول خوابمو تنظیم کنم!
یه دفترچه برمیدارم و کارایی که میخوام بکنم رو توش مینویسم. از خواب شروع میکنم. خواب باحاله. دوستش دارم. آدم وقتی میخوابه یهجورایی از فکرها و فردا و دردها و بدبختیهاش فرار میکنه. وقتی میخوابه زمان زود میگذره. خیلی زود. فشار کمتری هم به آدم میاد. آدم دلش میخواد نه تنها شب تا صبح، بلکه صبح تا شب هم بخوابه.
آدم خیلی چیزها دلش میخواد. دلش میخواد وقتی خسته شده و نیاز به خواب داره، بدون اینکه به کارهای عقب موندهش فکر کنه با خیال راحت سر بذاره رو بالش و فقط بخوابه... بخوابه و واسه یه کوچولو هم که شده فکر نکنه.
فکر کردن چیز خوبی نیست. من فکر نمیکنم. یعنی نمیکردم. الان همه چیزم شده فکر کردن.
فکر کردن به..تو .
به وقت آشپزی، به وقت تمیز کردن خونه، مسیرِخونه تا موسسه ،مسیرِمدرسه تا خونه ،رفتن به حرم همه جا فقط میدونم اگه من هدفون و اهنگام نبودن خیلی زود تر از اینا تو مسیری جایی خفه میشدم .
فک میکنم میکنم که شاید همین تفکرهای بیپایان من، خودش دلیلی شده برای این که نتونم تغییر کنم. شاید اگه بتونم بذارم فکر کردن رو کنار بذارم و فقط باشم، شاید همین الان بتونم آرامش پیدا کنم. اما نمیتونم. چون فکر کردن به تو مثل یک عادت شده، مثل یک سایه که همیشه با من هست، حتی وقتی نمیخوام. شاید هم عمداً به این فکرها پناه میبرم تا از همه چیز فرار کنم. شاید فرار از دردهایی که نمیخوام بشناسمشون.
گاهی دلم میخواد فقط یه روز، یه روز کامل، بدون اینکه به هیچ چیزی فکر کنم، فقط زندگی کنم. بدون هیچ پشتصحنهای از گذشته و بدون هیچ نگرانی از آینده. اما این یه رویای بیپایانه. چون وقتی میخوابم، حتی در خواب هم یه جوری فکر کردن ادامه داره. گاهی فکر میکنم خوابم هم هیچ وقت کامل نیست.
2بهمن سالِ1404
که زنده های امروزی
چیزی به جز تفالهٔ یک زنده نیستند؟
گویی که کودکی
در اولین تبسّم خود پیر گشته است.
|it's lie|★
که زنده های امروزی چیزی به جز تفالهٔ یک زنده نیستند؟ گویی که کودکی در اولین تبسّم خود پیر گشته است.
امیدوارم فهمیده باشید فروغ جان خیلی 🛐🛐🛐🛐هستند و خیلی موردعلاقم هستند.
قبلنا که بچه بودیم دروغگو دشمن خدا حساب میشد الان طرف با افتخار میاد اعلام میکنه که دروغ گفته.
هرسریدارن این ادمایِبدرد نخور پشیمونم میکنن از اینکه باهاشون انقدر راحت و صمیمی بودم و براشون موردعلاقه هامو فرستادمو ناراحتیامو گفتم بشون.🙏
Unknown Artist ~ Musico.IR1_23338227708.mp3
زمان:
حجم:
1.3M
منی که سعی دارم با این شاهکار آبجیم و ساکت کنم و نه تنها موفق شدم بلکه شام و هم سریعتر درست کردم🙏🎀