دست راست رو زدن خیالی نبود …دست چپ روزدن خیالی نبود…مشک رو به دندان گرفت به راهش ادامه داد اماوقتی تیر به مشک خورد…راوی میگه ؛ “فَوَقَفَ العباس متحیرا…” عباس متحیر یه لحظه ایستاد…نمی دونست بایدچیکار کنه ؟! نمی دونست چه کنه ؟! آقا حیران شد… سرگردان شد …
هدایت شده از دفترچهخاطراتِگلگلی ؛
3231703_1628744082_Peiman_روایت_طف،_پلک_سوم_حامد_عسکری.mp3
زمان:
حجم:
3.2M
پلک سوم/ ابریشم.
شماهم اگه مثل من خونتون تنهایید یا به هردلیل نتونستید جایی برید روضه سال چهارصدُدو مهدی رسولی که در محضر آقا خوندن و از تو اینترنت پیدا کنید گوش بدید حجمش زیاده ارسال نمیشه التماس دعا.