eitaa logo
|it's lie|★
164 دنبال‌کننده
159 عکس
54 ویدیو
0 فایل
وما امیدواریم به اشک شوق پس از اندوه ها.. استُپ کن قضاوتم نکن یک دقیقه اگه ممبر جالبی هستی عضو شو 🖐. و در ضمن اگه حرفی نداشتین برام موزیک بفرستید. " @asadi118 " موزیک‌شامل‌اهنگ‌،مداحی‌،روضه‌و‌پادکست‌میشود
مشاهده در ایتا
دانلود
جان شیرین را فدای عشق کردم، خوب شد من به هرکس دشمنم باشد، محبت می‌کنم
سرگذشتم بس که غمگین است حتی سنگ‌ها اشک می‌ریزند تا از خویش صحبت می‌کنم:)
بهترین نعمت سکوت است و منِ بی‌همزبان با زبان واکردنم کفران نعمت می‌کنم..
|سجاد سامانی|
مردم :به طبیعت آسیب نزنید. بابام:توحیاط خودم آتیش میکنم✅
|it's lie|★
مردم :به طبیعت آسیب نزنید. بابام:توحیاط خودم آتیش میکنم✅
اون لوله سفیده برا گاز سمت راست آتیش گرفت ✅
قاررچایِ سمت راست پایین درخت آلبالو تو باغچه رو میبینیدد؟🍄🍄💫
وای اینطوری نمیشه با من بیاید بریم خونه گردی(حیاط خونمون✨)
_از آدمایی که فراموش می‌شن.
متاسفم که نمیتونم بقیه عکسامو بذارم..💫 امروززز حقیقتا اوکی بود [بهش ۸از۱۰میدم] خب همونطور که گفته بودم اگه خانواده مادری میومدن از سمنان من درس نمیتونستم بخونم😂و بلاخرهه دیشب و یهویی سوپرایززز !!مریم و معصومه خونمون بودن که منم داشتم فلسفه میخوندم و تا اذان مغربب و خوندن و نماز خوندیم تا اینکه بعد نماز زنگ خونمونو زدن بابام گفت سمانه‌س ولی خب رفتم در و وا کردم دیدم عه دایی مهدی)))خلاصه تصادف کرده بودن و خدا بهشون رحم کرده بود 🤏ماشین سر خورده بود لاستیک ترکیده بود و کم مونده بود تا چپ کردن(خداروشکرت)خلاصه ماشین و پلیس راه گذاشتن و اومدننن اولش خب بحث تصادف و اینا بود ناراحت شدم که آره دایی نیست فقط اون مونده بود سمنانن تازه روز تعطیلی و اینا که شام خوردیم و بابام خوابید و ما نشسته بودیم که زنگ خونه رو زدنن [ساعت ۱۲]دایی‌م اومدده بودد🤌🏻 صبح ساعت ۸ جناب اومده در اتاق و وا کرده بیدارم کرده میگه آبجیم[مادرِ‌من]قرار بوده بیدارت کنه من نزاشتمااا بخواب راحت💆‍♀ بعد دوباره گفت با اجازه شونه‌ت رو هم استفاده کردم راضی باش 🤣ووو از خواب بیدارم کرد بعله.ساعتت ۸ صبح 😭. دوش و اینحرفا و صبحانه و اینا جغرافیام و برداشتم رفتم تو حیاط درس بخونمم[چون خونه سروصدا و شلوغ بودد]بعدش اومدم دیدم همشون ریختن تو حیاط بساط ناهار و چایی و ✨😭.توپم و بعدِ‌ سالها پیدا کردم تو حیاط با دایی مهدی بازی کردیم. و کلی چیپسسس))))) بعد از ناهار رفتیم سرِ‌مزار🙂💙. بعدشش آماده شدیم رفتیم باغمون به خانواده پدری پیوستیم.[همیشه این قضیه خانواده پدری برام مبهمه وپر از اِشکاله]خلاصه از دیدنشون هیچ حسی به دست نیاوردم باغِ‌بالا اهنگ و زیاد کرده بودن و بحث رقصُ‌اینا باغِ‌پایین هم خیبر خیبر یا صهیون😂و ما؟بساط حرفف‌و بحثُ‌،سرمااا،چایی‌،سمانه و دایی برای بار اول همو دیدن و کلی بحث کردنن😂🙏. تا اینکه توپم و از ماشین آوردم بیرونُ‌رفتيم با یاسین و مهدی و‌داییی‌مهدی‌‌والیبالل ✨و اونجا بود بارِ‌اول فهمیدم که چادر‌محدودیت نمیاره 😂با چادر هم میشه بازی کردد🙏و بعد هم که آبجیم داشت سرما می‌خورد اومدیم خونه و الان همه سردرد و پادرد و خستن منتظر خوراک لوبیا مامانیمم))))[از این بابت که مامانم هر سری داییم میاد خوراک لوبیا درست میکنه راضی نیستم تو خانواده منو داییم فقط بنده این غذایمم و مامانِ‌من هم هروقت داداشش میاد درست میکنه فقطط😀] تاریخ و جغرافیا رو خوندم و راضیم از خودم بیهوده نگذشت[البته امیدوارم بقیش هم بگذره به خوبی.💐]