|it's lie|★
امروز کلا رفتم پشت بوم)))رو تاب بودم کارتن اسباب بازی های بچگیم و آوردم پایین کلی ماشینام و حیوونام و آجرام و پیدا کردم میون همشون انگار صدای خنده های من و یاسین و محمد طاها میپیچید)))
دلم میخواست امشب مثل پارسال بالا بخوابم تو اتاق تنهایی رو تخت که تا سحر رو تاب بشینم و زیر بارون صبحشم با گلو درد پاشم ولی نمیشه .
داشتم فک میکردم چه جالب دوسال پیش معصومه اینجا بود روی تاب)یا نرجس اونم اومدد آوردمش پشت بوم روی تابب ))
چقدردلم براشون تنگ شده برایِحنا بیشتر برای روزایی که میومد خونمون تو اتاقم برای روزایی که من میرفتم برای روزایی که تو مدرسه هم بودیم برای روزایی که کنار هم بودیم ))))
|it's lie|★
امروز کلا رفتم پشت بوم)))رو تاب بودم کارتن اسباب بازی های بچگیم و آوردم پایین کلی ماشینام و حیوونام
درواقع بتونم فلش بک بزنم میزنم سالِ۱۴۰۲))))اون روزایی که دغدغم الکی بود الکی به خودم فشار میآوردم در واقع اون موقع زندگی میکردم اونجا تلاش میکردم نه الان.
|it's lie|★
درواقع بتونم فلش بک بزنم میزنم سالِ۱۴۰۲))))اون روزایی که دغدغم الکی بود الکی به خودم فشار میآوردم
شایدم برمیگردم به تابستونی که تا شب وبا خوشگله گذروندم صبح زود تلفنی کلی صحبت کردیم یادمه راجب انتخاب رشته بود و کلی خندیدیم غروب سینما بودیم بعد لب جدول کنار مدرسه نشستیم آبمیوه آناناس با چیپس سرکه ای خوردیم (تجربه اولش بود)بعدشم شب رفتیم خونشون شام با بابام ✨با خاله کلی حرف زدمم🙏صبحم که اومدیم روستا 💘