10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥عزاداری های پر شور و زیبای عزیزان ما در پاراچنار پاکستان
#خوبی_های_همسایمان
#نشر_خوبیها
https://eitaa.com/gheyamelelah
"بسم الله الرحمن الرحیم "
شب عاشورا حسینی هیئت انصار المهدی(عج) شهر آبژدان مثل همیشه پرشور و پای کار
هیئت محوری شهرستان اندیکاست
#نشر_خوبی_ها
#روایت_محله
#پاتک_در_رسانه
https://eitaa.com/gheyamelelah
▪️در گذشته در میان ایرانیان سیبیل
نشانه ی مردی و مردانگی بود!
تا جایی که در نبود چک و سفته
بعضی ها با گرو گذاشتن یک تار سبیل
میتوانستند وام بگیرند!!!
باورش سخته اما حقیقته
#نشر_خوبیها
https://eitaa.com/gheyamelelah
#پنجشنبه_های_شهدایی
💢آیتالله خامنهای (مدظله العالی) :
قهرمانهای کشور ما شهدا هستند؛ بالاتر از شهدا ما هیچ قهرمانی نداریم؛
✨شهید مهدی زین الدین : هرگاه شب جمعه شهدا را یاد کنید، آنها شما را نزد اباعبدالله علیه السلام یاد می کنند …
🌷نثار روح بلندشان صلوات ┄┅┅❅ 💎❅┅┅┄
#رسانه_شو
https://eitaa.com/gheyamelelah
🔴نهم مرداد ۱۲۸۸ یکی از عجیب ترین حوادث تاریخ ایران بوقوع پیوست
⏪ پس با هم این حادثه تکان دهنده رو مرور میکنیم تا اگاه شویم و نه عبرت ایندگان
‼️روایتی غریب و سوزناک از وقایع بعد از شهادت شیخ فضل الله نوری (۹ مرداد ۱۲۸۸)، کیفیت غسل و کفن و دفن ...😭😥‼️
در اثر تلاطم و طوفان یک مرتبه طناب از گردن آقا پاره شد و نعش به زمین افتاد
جنازه را آوردند توی حیاط نظمیه مقابل در حیاط روی یک نیمکت گذاشتند جمعیت کثیری ریخت توی حیاط محشری برپا شد مثل مور و ملخ از سر و کول هم بالا می رفتند همه می خواستند خود را به جنازه برسانند دور نعش را گرفتند و آنقدر با قنداق تفنگ و لگد به نعش زدند که خونابه از سر و صورت و دماغ و دهانش روی گونه ها و محاسنش سرازیر شد . هر که هر چه در دست داشت میزد آنهایی هم که دستشون به نعش نمیرسید تف می انداختند
به همه مقدسات قسم که در این ساعت گودال قتلگاه را به چشم خودم دیدم یک مرتبه دیدم یک نفر از سران مجاهدین مرد تنومند و چهارشانه بود وارد حیاط نظمیه شد غریبه بود جلو آمد بالای جنازه ایستاد جلوی همه دکمه های شلوارش را باز کرد و روبروی اینهمه چشم شُر شُر به سر و صورت آقا .....
▪️تحویل جنازه
عده ای از صاحب نفوذها یپرم ارمنی را از عواقب سوزاندن نعش شیخ و تحویل ندادن می ترسانند . یپرم راضی میشود و می گوید : بسیار خوب ... به نظمیه تلفون کنید که لاشه را به صاحبانش رد کنند. سه نفر از بستگان شیخ شهید و سه نفر از نوکر هایش توی آن تاریکی توپخانه در گوشهای با یک تابوت منتظر تحویل جنازه بودند. آقا لخت و عور آن گوشه همینطور افتاده بود لا اله الا الله جنازه را در تابوت گذاشتیم و با دو مجاهد ما را راهی کردند.
▪️جنازه را وارد حیاط خلوت خانه شیخ کردند. شیخ ابراهیم نوری از شاگردان شیخ جنازه را غسل داد.
بعد کفن کردیم و بردیم در اطاق پنج دری میان دو حیاط کوچک پنهان کردیم.
سر مجاهد ها را گرم کردیم. بعد تابوت را با سنگ و کلوخ و پوشال و پوشاک پر و سنگین کردیم.
یک لحاف هم تا کرده روی آن کشیدیم تابوت قلابی را با آن دو نگهبان سر قبر آقا فرستادیم. متولی قبرستان که در جریان بود مثلاً نعش را دفن کردو آن دو نگهبان با تابوت به نظمیه برگشتند.
صبح اوستا اکبر معمار آمد و درهای اطاق پنج دری را تیغه کردیم و رویش را گچکاری کردیم.
♦️دو ماه بعد از شهادت شیخ در اتاق پنج دری را شکافتیم جنازه در آن هوای گرم همانطور تر و تازه مانده بود. جنازه را از آنجا برداشتیم و به اتاقی دیگر آن سوی حیاط منتقل کردیم و دوباره تیغه کردیم.
🏴 کم کم مردم فهمیدند که نعش شیخ نوری در خانه است می آمدند پشتدیوار فاتحه می خواندند و می رفتند. از گوشه و کنار پیغام میدادند امامزاده درست کردید؟! ۱۸ ماه از شهادت شیخ گذشته بود. بازاری ها بخیال میافتند دیوار را بشکافند و جنازه را برداشته دورشهر بیفتند و وااسلاما و واحسینا راه بیندازند. پیراهن عثمان برای مقصد خودشان.
🕌حاج میرزا عبدالله سبوحی واعظ میگوید یک روز زمستانی خانم شیخ مرا خواست. دیدم زار زار گریه میکند گفت دیشب مرحوم آقا رو خواب دیدم که خیلی خوش و خندان بود ولی من گریه میکردم آقا به من گفت گریه نکن همان بلاهایی را که سر سیدالشهدا آوردند ، سر من هم آوردند. اینها می خواهند نعش مرا در بیاورند زود آن را به قم بفرست.
همان شب تیغه را شکافتیم و نعش را در آوردیم. با اینکه دو تابستان از آن گذشته بود و جایش هم نمناک بود اما جسد پس از ۱۸ ماه همانطور تر و تازه مانده بود فقط کفن کمی زرد شده بود به دستور خانم دوباره کفن کردیم و نمد پیچ نمودیم به مسجد یونس خان بردیم و صبح به اسم یک طلبه که مرده آنرا با درشکه به امامزاده عبدالله بردیم و صبح جنازه را با دلیجان به طرف حضرت معصومه حرکت دادیم.
شیخ شهید در زمان حیات خود در صحن مطهر برای خودش مقبرهای تهیه کرده بود و به سید موسی متولی آن گفته بود این زمین نکره یک روز معرفه خواهد شد
نزدیک قم کاغذ به متولی نوشتیم که زنی از خاندان شیخ فوت کرده می خواهیم در مقبره شیخ دفنش کنیم و به هادی پسر شیخ سپردیم در هنگام دفن جلو نیاید تا فکر کنند واقعا میت زن است و قضیه لو نرود. شب جنازه در مقبره ماند صبح خیلی سریع قبری به حد نصاب شرعی کندیم و با مهر تربتی که خانم داده بود جنازه را درون قبر گذاشتیم نعش پس از ۱۸ ماه کمترین بوی عفونتی نداشت.
و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون.
این آیه ای است که روی قبر شهید حاج شیخ فضل الله نوری نوشته شده است .
📗کتاب سرّ دار به قلم تندرکیا نوه شیخ شهید& نشر صبح ۱۳۸۹/ چاپ سوم - ص ۵۲ -
#بصیرت
https://eitaa.com/gheyamelelah
هویت پنهان
قسمت اول
زنگ تفریح شدسریع تر از همه از کلاس بیرون رفت وارد کوچه شد
تا خود خانه ی بی بی دوید با مشت محکم به درمی کوبید و مثل همیشه منتظر بود بی بی در را براش باز کنداما خبری نشد
این بارباعصبانیت وحرص بیشتر به در میزد وبه ساعتی که دایی محمد براش خرید بود نگاه میکند چیزی به زنگ کلاس نمانده بود
نگرانی هایش بیشتر میشود و نگاهی به قرص های بی بی که با عرق دستش نمناک شده بودن میکند و این بار ملتمسانه در میزند و میگوید بی بی جان کجایی؟؟ تورخدادر راباز کن
دوباره به ساعتش نگاه میکند
ومی گوید ای وای بی بی کلاسم شروع شد قرص های بی بی را در جیب شلوارش پنهان میکند و به طرف مدرسه می دود
پله هارا یکی دوتا پشت سرگذاشت و خودرا به کلاس رساند همین که میخواهد وارد کلاس شودناظم مدرسه او را صدا می زند امیر بر میگرددسرش را پایین می اندازد بله آقا
کجا بودی؟؟چرا سر کلاس نرفتی؟تا الان کجا بودی؟؟ نطقش باز میشود و میگوید
اجازه آقا
اما ناظم مدرسه حرفش را قطع میکند و میگویدبار اولت نیست بگو پدرت فردا بیاید مدرسه تا تکلیفت رامشخص کندحالاهم بدو برو سر کلاس
میگوید چشم آقا
و وارد کلاس میشود
به قلم مدیر 📝
https://eitaa.com/gheyamelelah