دیروز برای افطار مدرسه دعوتمون کرده بود.
از قبل میدونستم بچه ها میخوان برام تولد بگیرن و ذوق داشتم براش.
سوپرایزشون از نظر خودشون خراب شد چون فهمیدم اما نمیدونن من چقدر سوپرایز شدم از ارزش و اهمیتی که برام قائل بودن.
از محبتی که بهم داشتن و حسِ خوبی که بهم دادن.
رفتیم بیرون و یکم مسخره بازی درآوردیم.
آرزو کردم ، آرزوهای بزرگ و تمام نشدنی.
شمعم رو فوت کردم و مشتاقانه منتظر کادوهام بودم.
و باورم نمیشددد ، سوپرایززززز!
همشون میدونستن من عاشق چی ام.
کادوی باران و نوشته داخل کتابش که یه راست رفت توی قلبم.
کادوی زمانی و مبینا که میدونستن عاشق کتاب و جورابم.
کادوی عمه و نرگس و گردنبندای قشنگشون.
حضور قشنگِ فاطمه و کیکی که برام گرفت.
و کادوی خاص زهرا که با دستای خوشگل قشنگش برام تابلو کشیده بود.
با شوق و ذوق زیادی همشون رو بغل کردم و گفتم " ممنونممممم ( با لحن ایمان ).
توی دلم هزاران بار خداروشکر کردم برای داشتن دوستای خوب.
دوستایی که ساجده پیششون خودِ خودِ خودشه.
خیلی دوستشون دارم.
[پنجم اسفند ماه.]
روز تولدم ، دقیقاً اول ساعت دوازده دیدم بوم!
آیسان قشنگترین پیام تولد رو برام فرستاد.
با این که از هم دوریم اما قلبامون خیلی بهم نزدیکه.
مطهره برام ویس فرستاد و من لبخندی ترین شدم با ویسش.
بعدم برام ویژه برنامه تولد رفت که میتونم هروقت حالم بد بود ببینمش تا از خنده زمینو گاز بگیرم🤣
و بعدش تبریک تولدِ بهارِ مهربونم که یه راست رفت وسط قلبم.
و تبریک تولدِ مامان که با همه فرق داشت ، مامان سکینه قشنگم که اگر نداشتمش نمیدونم زنده می موندم یا نه.
بعدش صبح رفتم مدرسه و خوب بود و بعدش هم کلاس زبان و تقلب های بسیار✨
فاطمه بهم زنگ زد و گفت لباس بپوش زودی برو پایین.
رفتم پایین و با قشنگترین گلی که میتونستم بگیرم مواجه شدم.
اگر تو زندگیتون یکی رو مثل آبجی من داشته باشیدا ، دیگه چیزی از دنیا نمی خواید.
اومدم خونه و کاملاً متوجه بودم که قراره برام تولد بگیرن و باید ادا درمیاوردم که اصلاً متوجه هیچی نیستم.
مامان قشنگتریننننننن کیک دنیا رو برام گرفته بودددددد.
جلد هشت آنشرلی رو برام گرفته بود و من انقدر ذوق زده و خوشحال بودم که نمیدونستم باید چی بگم و چیکار کنم.
بعدش هم که ادا بازی های تولد(=
و تمام.
دو تا از قشنگ ترین روزهای زندگیم با آدم های عزیزِ زندگیم.
خدایا شکرت.
[ششم اسفند ماه.]
اما عزیزم من از جنگ می ترسم.
می ترسم که روزی از همین روزها آخرین بار باشد.
می ترسم که به جای بغل عزیزانم بگویم : ببخش که محکم تر بغلت نکردم.
فکر کنم آخرین بارها بی صدا میان و میرن.
هدایت شده از آنانساف 🎒.!
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سپاس و ستایش برای خداوندی است، که اندوه را از ما برطرف کرد.