یکی از مکانایی که من عاشقشم کتابخونهست.
یه آرامش و حس خوبی داره که من جایی پیداش نکردم😭
با چشمات با بقیه حرف میزنی ، بهشون لبخند میزنی ، یهو تایم استراحتت میبینی یکی از اون ور آروم بهت میگه خسته نباشی.
سرتو میاری بالا و میبینی همه دارن تلاش میکنن برای آیندشون و رویایی که هر لحظه احتمالاً توی سرشونه.
موقع رفتن پر از انگیزه ای و موقع برگشتن هم پر از حال خوب که کارات انجام شده.
[ عکس هیچ ربطی به کتابخونه نداشت ، صرفاً یادمه یه روز که از کتابخونه برمیگشتم از آسمون عکس گرفتم برای همین الان گذاشتمش ]
بیشتر اوقات یه نسخهای از خودم بودم که همه چیز رو قایم میکرد از بقیه.
ذوقهامو ، علاقههامو ، حتی همون چیزهای کوچیکِ بامزهای که دلمو گرم میکرد...
انگار اگر به کسی میگفتم “ این رو دوست دارم ” یه چیزی ازم کم میشد.
گویا علایق من محرمانهی شماره یک جهان بودن!
ولی
زندگی یه روزی زد پشت شونهام و گفت: " بسه دیگه ، چرا اینقدر خودتو مخفی میکنی؟ "
و منم کمکم فهمیدم دوستداشتنیها قرار نیست پنهون بمونن.
این روزها دیگه به غیر از خودم آدمای دیگه ای میدونن که من عاشق اینم که یوتیوب رو شروع کنم ، عاشق عکس گرفتنم ، عاشق اون شخصیت خیالیه توی ذهنمم که گاه و بیگاه شب ها باهاش حرف میزنم.
حالا چندتا از دوستام میدونن که من دوربین خیلی دوست دارم ، عاشق پاریسم و اگر میشد دلم میخواست یه باریستا باشم.
و خیلی چیزهای دیگه ای که هنوز جرئت گفتنش رو ندارم.
اما الان راحت تر خودم رو بیان میکنم.
انگار الآن بیشتر از هر وقت دیگه ای " من " شدم.
[ ساجده نوشت ]
هدایت شده از ریح
https://eitaa.com/Rih_academy
اینجارو ۴۰۰ کنید وگرنه دیگه باهادون صحبت نمیکنم.😡