و فرض کن آخرین چیزی که باقی میمونه یه نامست که خط اخرش نوشته شده: آخرین بار برای یک لحظه در آغوشم گرفتی و من تا پایانِ لحظاتم در آن یک لحظه زندگی کردم.
مطمئن نبودم، حتی زمانی هم که ذهنم ناخوداگاه سمتش میرفت پسش میزدم و خط لب هامو کج میکردم تا همه چیز یادم بره اما میدونی من فقط نیاز به یاداوری و تلنگر داشتم تا بفهمم sadness شوخی نیست اونم توی summertime .
وقتی بالاخره منو شنیدی، بـاور کردم تـو با خودت معجـزه داری. نه اینکـه معجزهات عشـق باشه، نه اینکه خـیال کرده باشم تـا آخر دنـیا مال منی.
اما خاصیت معجـزه اینه که از هیـچکس دیگهای برنیاد؛ که بدون دفاع، باورش کنی و تسلیم بشـی.
و تـو تنها کسی بـودی که من باور کردم!
◜𝖺𝗍 𝗅𝖾𝖺𝗌𝗍 𝗍𝗐𝗈 𝗌𝖺𝖽 𝗐𝗁𝖺𝗅𝖾𝗌★ ◞
و خب تو اینو میدونی جایی که بهش میگی خونه اگر یهویی بهت حس خیابون رو بده چه حسی داره؟