هدایت شده از تبلیغات موقت طب الزهرا (س) ⚘
#داستان_واقعی
یک سال از فوت پدرم می گذشت، حس می کردم رفتار های مادرم مشکوک شده. از مدرسه که برمیگشتم خونه نبود و بعد یک ساعت می اومد، وقتی هم می پرسیدم کجا بودی می گفت خونه همسایه بودم. یه روز تصمیم گرفتم تعقیبش کنم، صبح به بهونه مدرسه از خونه زدم بیرون و تو کوچه قایم شدم.
بعد از چند دقیقه دیدم یه ماشین مدل بالا اومد در خونهمون و مامانم سوارش شد...
از عصبانیت دست هام می لرزید، سریع تاکسی گرفتم و تعقیبشون کردم که دیدم اون ماشین مامانم رو جلوی یه ویلا پیاده کرد و رفت. منم از روی دیوار بالا رفتم اما دیدن چیزی که دیدم قلبم از جا کنده شد...😨🤯
https://eitaa.com/joinchat/3108700326Cbd5fdb0ad0
هدایت شده از تبلیغات موقت طب الزهرا (س) ⚘
#داستان_واقعی
⭕️ دو ماه قبل #دختری ناگهان احساس ناراحتی کرد. چنان درد می کشید و حالات او چنان بود که پزشکان تشخیص دادند که درد #زایمان است. او را به یک بیمارستان منتقل کردند، تحقیق بعمل آمد، معلوم شد که #شوهر ندارد. معاینات هم نشان داد که #باردار نیست، اما او همچنان در تخت بیمارستان بخود می پیچید و #ناله می کرد و سراپای وجودش را نیز عرق سردی پوشانده بود. چند ساعتی وقت پزشکان را گرفت، سرانجام آرام شد، لبخندی زد و گفت: راحت شدم، #نوزاد پسر است!! پزشکان ابتدا گمان می کردند که با یک دیوانه سروکار دارند ولی پس از تحقیق متوجه شدند که😱👇👇
...بیشتر بدانید
...بیشتر بدانید
هدایت شده از تبلیغات موقت طب الزهرا (س) ⚘
#داستان_واقعی
⭕️ دو ماه قبل #دختری ناگهان احساس ناراحتی کرد. چنان درد می کشید و حالات او چنان بود که پزشکان تشخیص دادند که درد #زایمان است. او را به یک بیمارستان منتقل کردند، تحقیق بعمل آمد، معلوم شد که #شوهر ندارد. معاینات هم نشان داد که #باردار نیست، اما او همچنان در تخت بیمارستان بخود می پیچید و #ناله می کرد و سراپای وجودش را نیز عرق سردی پوشانده بود. چند ساعتی وقت پزشکان را گرفت، سرانجام آرام شد، لبخندی زد و گفت: راحت شدم، #نوزاد پسر است!! پزشکان ابتدا گمان می کردند که با یک دیوانه سروکار دارند ولی پس از تحقیق متوجه شدند که😱👇👇
...بیشتر بدانید👇🏽
https://eitaa.com/joinchat/3897688233Caba8678d25
هدایت شده از اطلاع رسانی رهپویان🌼
❌#داستان_واقعی ❌
پدربزرگم می گفت یه روز بعد از آبیاری مزارع داشتم برای ناهار برمی گشتم طرف خونه، زمین بغلی تپه مانند بود ،دیدم یه چوپان قد بلند بالای تپه خوابیده و کلاهشو هم کشیده رو صورتش ... پدربزرگم می گفت من فکر کردم حتما این چوپان از ده بغلی اومده و اینجا خوابیده . می گفت هرچی چوپان رو صدا زدم که چرا اینجا خوابیدی و اهله کدوم دهی؟هیچ جوابی نداد و کوچکترین اعتنایی به من نکرد بنابراین یه سنگ برداشتم و به طرفش پرتاب کردم . می گفت سنگ به چوپانه نخورد ولی یکدفعه چوپانه مثل دیوونه ها از زمین بلند شد . پدربزرگم می گفت تا چوپانه از زمین بلند شد دیدم از دستاش ...👇⛔️
https://eitaa.com/joinchat/3033399661Cce36688bbf
پرام ریخت😰