«برای تو چه بگویم؟ بگویم زخمم آنقدر عمیق شده که میتوان در آن درختی کاشت؟ بگویم غمگینم و مرگ کاری نمیکند؟»
نمیدانم چرا وقتی به آغوش میگیرمت دیگر به هیچ چیز، فکر نمیکنم. شاید آغوش تو، بنبستِ تمام افکارم است.
جادوی ِآبی.
این سنی که سال بعد واردش میشم یکم جدی به نظر میرسه
تو هیچ سنی هیچ خبری نبود.