خیلی آدم «به من چه»ای شدم. کی چی میگه و کی چیکار میکنه و کی چی فکر میکنه واقعا مثل قبل برام مهم نیست.
یه وقتهایی در زندگیم همیشه درحال عجله کردن و دویدن بودم. انگار که دیرم شده، بهش نمیرسم، از دستش میدم، تمومش نمیکنم.. هیچوقت هم از اون کاری که '' درحال انجام دادنش'' بودم لذت نبردم.
«میدونی چی عجیبه؟
نوری که الان از یک ستاره میرسه. شاید هزار سال پیش از اون ستاره ساطع شده.
یعنی وقتی دارم نگاهش میکنم، دارم گذشتهشو میبینم. یه چیزی که دیگه نیست. اون مُرده.
ولی هنوز میتابه.»
همیشه تو جمع احساس ناکافی بودن و فاقد اعتماد به نفس بودنو دارم. به خاطر همین اکثر اوقات دوست دارم تنهایی وقت بگذرونم.