در چرخش گیجکنندهٔ زمان، نامهای نوشتم به غم؛ یا شاید به غمی که تو بودی. از او خواستم تا برود. «ای تو که دیگر نیستی، غمت نیز برود.»
ما هیچوقت بلد نبودیم واقعاً حال دلمون رو بگیم. هی نشستیم لب پنجرههای بیکَسیمون قهوه خوردیم، شعر خوندیم، سکوت کردیم، و تهش فقط نوشتیم: “من خوبم، تو خوبی؟” در حالیکه هیچکدوممون نه خوب بودیم، نه بلد بودیم چطور، با صدای بلند، بگیم: “نه خوب نیستم، دلم گرفته.”