من آن طفل آزاده سرخوشم
که با اسب آشفته یال خیال،
درین کوچه پس کوچه ماه و سال،
چهل سال ناآشنا رانده ام
ز سیمای بی رحم گردون پیر
در اوراق بی رنگ تاریخ کور
همه تازه های جهان دیده ام
همه قصه های کهن خوانده ام
چهل سال در عین رنج و نیاز
سر از بخشش مهر پیچیده ام
رخ از بوسه ماه گردانده ام
به خوش باش حافظ که جانانم اوست
به هرجا که آزاده ای یافتم
به جامش اگر میتوانسته ام
می افکنده ام، گل برافشانده ام.
چهل سال اگذر بگذرانم به هیچ
همین بس که در رهگذار وجود
کسی را بجز خود، نگریانده ام
چهل سال چون خواب بر من گذشت
اگر عمل گل هفته ای بیش نیست؛
خدایا، نه خارم، چرا مانده ام؟
#مشیری
اتاقکسیگار؛
من آن طفل آزاده سرخوشم که با اسب آشفته یال خیال، درین کوچه پس کوچه ماه و سال، چهل سال ناآشنا رانده ا
با اینکه هنوز چهل ساله نیستی، @nagahani26