اتاقکسیگار؛
وقتی والیبال بازی میکنی حس نمیکنی که بهت حس زندگی میده؟ این یجورایی تعلق داشتنه به نظرم
بهم حس زندگی میده، و شاید واقعا من به والیبال تعلق دارم، ولی آیا واقعا تعلق همینه؟ اینکه چیزی رو خیلی دوست داشته باشی و عاشقش باشی؟ من اسم این رو میذارم عاشقانه دوست داشتن، نه تعلق
اتاقکسیگار؛
در این لحظه به نظرم یعنی اینکه تو بتونس بخشی از هویت خودت رو با چیزی /کسی/گروهی/... معنا کنی و بدونی
وای آره، دقیقا دقیقا دقیقا همینطوره، و من هیچوقت نمیتونم خودم رو برای جزوی از چیزی بودن کافی بدونم
اتاقکسیگار؛
بهم حس زندگی میده، و شاید واقعا من به والیبال تعلق دارم، ولی آیا واقعا تعلق همینه؟ اینکه چیزی رو خیل
تعلق داشتن میتونه حس دلتنگی-
گاهی اوقات تو دلتنگ یه چیزی میشی چون بخشی از تو اونجاست/تو اون چیزه و وقتی بهش میرسی اون شادی و حس خوشایند رو تعلق بدو-؟
اتاقکسیگار؛
فقط احساس میکنم تعلق خیلی بزرگتر از این حرفاست
باورت میشه اینم از کمالگرایی-؟
اتاقکسیگار؛
وای آره، دقیقا دقیقا دقیقا همینطوره، و من هیچوقت نمیتونم خودم رو برای جزوی از چیزی بودن کافی بدونم
ولی تو هستی. یه بخشی از هویت ورزش والیبال آدم های هستند که والیبال بازی می کنند، این تعریف همزمان شامل تو و شامل تاکاهش میشه. اما واضحا، نه به یک اندازه. برای همین در این مثال، این یه تعلق تقریبا یک طرفه ست به نظرم-
اتاقکسیگار؛
وای خودش- من الآن ایستاده تشویق-
مشکل حل شد دوستان، همش تقصیر کمالگرایی-🖐🏻
اتاقکسیگار؛
مشکل حل شد دوستان، همش تقصیر کمالگرایی-🖐🏻
این تقریبا نقطه آخر تمام مشکلات زندگیه💔