وقتی یه بار مزه آزادی بیاد زیر زبونت دیگه نمیتونی به قید و بندهای قبلی برگردی.
انگار اون خونه شیشهای قدیمی ریخته پایین، و من رو مجبور کردن که طوری خونه رو پوشش بدم که شکسته بنظر نیاد، و در عین حال سعی کنم به حالت عادی برش گردونم. مسئله اینه: واقعا دلم میخواد توی همون خونه شیشهای قدیمی سکونت داشته باشم؟
هدایت شده از ⚓⊱𝖡𝗅𝖺𝖼𝗄 𝗉𝖾𝖺𝗋𝗅⊹
من از ادمای اطرافم و دوستام خییلی شانس اوردم توی زندگیم، خیییلی خیلی
اتاقکسیگار؛
من از ادمای اطرافم و دوستام خییلی شانس اوردم توی زندگیم، خیییلی خیلی
و واقعا شکرگزارم از این بابت. اما با خودم فکر میکنم، من که لیاقتشو ندارم. درون من چیزی نیست. اما آدمای دوروبرم اینطوری نمیگن. اونا جوری رفتار میکنن انگار من بیشتر از یه "هیچی ناکافی" هستم، و این بعضی وقتا باعث میشه حس کنم واقعا وجود دارم و خوشحال بشم. اما روزایی که نمیتونم بیشتر از یک ثانیه به خودم توی آینه نگاه کنم، این موضوع فقط بهم حس ناامنی میده چون ته دلم حس میکنم حق با منه. حس میکنم واقعا هیچی نیستم و چیزی که بقیه میبینن دروغه. و درنهایت فکر میکنم که چقدر طول میکشه که اونا هم از چشمای من، منو نگاه کنن و بفهمن که اون چیزی که میخوان نیستم؟ چقدر طول میکشه تا حوصلهشون سربره و برن دنبال یکی خیلی بهتر، یکی که لیاقتشو داره؟
و بیشتر از همه میترسم که به آدمای زندگیم حس ناکافی بودن بدم. واقعا میترسم. ببخشید. من متاسفم.
اتاقکسیگار؛
و واقعا شکرگزارم از این بابت. اما با خودم فکر میکنم، من که لیاقتشو ندارم. درون من چیزی نیست. اما آدم
"چیزی که میخوان"، من نه چیزی میخوام، نه حوصلهم سر میره نه حوصلهی ✌️✊ادم بهتری✌️✊ رو دارم که✌️✊ لیاقتشو داره✌️✊