ساحل افتاده گفت: گروه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد که آه من کیستم
موج ز خود رفتهای تیز خرامید و گفت
هستم اگر میروم، گر نروم نیستم.
-محمد اقبال لاهوری
موج ز خود رفته رفت
ساحل افتاده ماد
این، تن فرسوده را،
پای به دامن کشید؛
و آن سر آسوده را،
سوی افق ها کشاند.
ساحل تنها به درد
در پی او ناله کرد:
موج سبکبال من
بی خبر از حال من
پای تو در بند نیست!
بر سرد دوشت چو من
کوه دماوند نیست!
هستم اگر میروم! خوش تر از این پند نیست
بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست
ناله خاموش او، در دلم آتش فکند
رفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دل اندیشمند؟
گفت:به پایان راه، هردو به هم میرسند!
عمر گذر کرده را غرق تماشا شدم
هستم اگر میروم، گفتم و رفتم چو باد
تن همه شوق و امید، جان همه آوا شدم
بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم
ز آن همه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم!
شوق درآمد ز پای، پای درآمد به سنگ
و آن نفس گرم تاز، در خم و پیچ درنگ؛
اکنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است!
موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است!
#مشیری