#برانداز_محب!
از عرق پیشانیاش تمام بالشت خیس شده بود، صورتش جمع شده بود و درد میکشید. چشمانش را بیحال باز کرد و با دست شقیقهاش را شروع کرد به ماساژدادن. به این سردرد همیشگی عادت کرده بود زیر لب غرولندی کرد و با خود گفت: من از پس هرکی و هرچی بربیام از پس تو یکی برنمیام!
یک لیوان آب خورد و گوشیاش را چک کرد؛ ساعت از دو شب گذشته بود. واتس اپ را نگاه کرد و دید پیام جدیدی از ریحانه نیست، گوشی را به طرفی پرت کرد و دوباره به رخت خواب برگشت. فکرهای زیادی در ذهنش شنا میکردند ولی انتقام از رژیم آخوندی مهمترینش بود.
برای اینکه سردردش تشدید نشود ذهن خود را معطوف به ریحانه کرد. سه سال از روزی که با اخم جواب سلامش را در کلاس ادبیات استاد شفیعی میداد میگذشت و اکنون دیگر ریحانه تنها فردی بود که میتوانست اخم او را باز کند.
به اتفاقات امشب فکر میکرد، وقتی که با سعید و عدهای دیگر از بچهها، خیابان را بسته بودند و سطل آشغال را آتش زدند، دندانهایش را روی هم میسایید و میگفت: "یه روزی باید این نوع اعتراض تموم بشه، باید بدون این هرج و مرجها این رژیم بره"
در ذهنش شروع به حلاجی فکرهای مختلف کرد تا بتواند فکر و طرحی را پیاده سازد که رژیم فاسد از بین برود
کافی نبود! در این فکر بود که این سطلآشغالها و نردهها کافی نیست، باید مردم از درون تغییر کنند!
چشم به سقف اتاق خواب نه متری خود دوخته بود و با اطمینانی کامل قصد جنگ کرد، منتها نه از نوع تفنگ و گلوله
که از جنس ایدئولوژی!
همان چیزی که درآن مهارت داشت...
یعنی: فلسفه!
#قسمت_اول
#رمان
سیدِ موسوی
#برانداز_محب! از عرق پیشانیاش تمام بالشت خیس شده بود، صورتش جمع شده بود و درد میکشید. چشمانش را ب
سلام شبتون بخیر
میدونم که من نه نویسندهام نه بلدم و نه میتونم
صرفا میخوام اتفاقات خودم و اطرافیانم رو و همچنین قوه تخیلم رو بکار بگیرم و به شما یک روایت رو هدیه کنم
روایتی از زندگی یک برانداز❤️
فکر کردید مردم خر تشریف دارن که به من میگی فیلترینگ رو حل میکنم که بهت رای بدم؟ اسگل!
من همین الانم با فیلترشکن همه کارامو انجام میدم!
بگو برای اقتصاد من جوون چیکار میخوای بکنی!؟!
#خر_فرض_نکنید
#پورمحمدی
#پزشکیان
مبالغ کمک به غدیر تقریبا متوقف شده و مجموع دریافتیهای شما پنج میلیون و ۱۲۰ هزار تومن ریخته شده❤️
مبلغ ۱۲۰ هزار تومن رو برای سامانه هزینه کردیم
مبلغ یک میلیون هم اون فردی که اجرای مسابقه رو به عهده گرفته، سوال طراحی کرده، لینک ساخته و ... اجرت میگیره
تقریبا میشه ۴ میلیون جایزه
ما تا یک تیر صبر میکنیم، شاید جایزه بیشتر شد، اما اگر نشد
یا به ۴ نفر ۴ تا یک میلیون هدیه میدیم
یا ۸ تا ۵۰۰ هزار تومن هدیه میگیرید💚
Mahdie MohammadiKahkeshane Nisti.EP9.mp3
زمان:
حجم:
20.8M
📍پادکست کتاب #کهکشهان_نیستی
"زندگینامه آیتالله قاضی"
#قسمت_نهم
انتشار از کانال درهم
سلام رفقا بازم مزاحمتون شدم❤️
متاسفانه بعلت عدم وقت داشتن من و درگیریهای مطالعاتی و کاری زیاد من گروههای با تعداد ممبر بالا ایجاد شد در حوزههای مهارتی، ولی مشخصا راه به جایی نبردند، من خودم به شخصه کارهای کوچیک کوچیک تعریف میکنم و پیش میریم
پیشاپیش ازهمه گروهها بابت حذف گروهها معذرت خواهی میکنم🙏❤️
مستحضرید؛ حتی اگر رهبر و امام
علی بن ابیطالب(ع) هم باشد،
مادامی که ما اصلاح نشویم،
شکست هست؛ این تعارف ندارد!
چون حکومت حضرت امیر شکست خورد!
#آیتاللهجوادیآملی
سیدِ موسوی
مستحضرید؛ حتی اگر رهبر و امام علی بن ابیطالب(ع) هم باشد، مادامی که ما اصلاح نشویم، شکست هست؛ این تع
عمیقا به این جمله باور پیدا کردم🤝
#براندازمحب
ساعت از نیمه ظهر گذشته بود، صدای اخبار تلویزیون حامد را بیدار کرد و به سختی تن خسته و بی رمق را از رختخواب بلند کرد و به سمت اتاق پذیرایی رفت. پدرش داشت با دقت اخبار را نگاه میکرد و پلک نمیزد، حامد میدانست بعد از اخبار دوباره قرار است چه چیزهایی بشنود؛ بیاعتنا راه خود را به سمت آشپزخانه کج کرد و نگین خانم مادرش را دید که سرگرم آشپزی شده است، تا نگاه مادر به فرزند افتاد چشمغرهای رفت و به کار خود ادامه داد. هیچ وقت نگین خانم با رفتارهای سیاسی حامد موافق نبود و حامدهم این رفتارها را پای نگرانی مادرانه میگذاشت و چیزی نمیگفت؛ صدای موبایل حامد بلند شد به سمت اتاقخواب برگشت و در حین راه صدای عصبانی پدرش را شنید که میگفت:
"کرهخرا دروغ میگن! کجا دلتو برای من کارگر سوخت؟ حتی نمیاید ببینید چه مرگمونه، تو اتاقاتون نشستید و بخور بخور راه انداختید"
حامد این وضعیت را دید و با خندهای مخفیانه با خودش گفت:
"این پدر ماهم خوبه برای کف خیابوناها! این که تلویزیون رژیم رو میبینه اینجوری عصبانی میشه چه برسه اخبار واقعی و بهش نشون بدم"
اسمی که روی صفحه موبایل درحال زنگ زدن زدن بود، لبخند عمیقی را به صورتش هدیه داد.
حامد: سلام تربچهمن!
ریحانه از آنسمت گوشی عصبانیتش با شنیدن لحن آرام حامد بیشتر شد و گفت:
"سلام و کوفت! مگه قرار نبود امروز بریم سینما؟ کجایی پس؟ ساعت ۱۲ شده کجای دانشگاهی؟"
حامد که یادش آمد امروز سهشنبه بوده و روز سینمای دوتایی، فهمید چه خرابکاریای کرده و با لحن ملتمسانهای گفت:
"بخدا دیشب تا دیروقت خیابون بودم، کلا یادم رفت خواب موندم"
ریحانه: "باز دوباره لابد با اون مرتیکه عوضی چشم هیز هم بودی! بابا اون سعید تو رو آخر به کشتن میده
گور بابای این مملکت از اول تا آخرش بیا
بریم یه گوشه دنیا زندگی کنیم ول کن این مسخرهبازیا رو"
حامد: دوباره شروع نکن ریحانه، من غلط کردم سینما رو یادم رفت؛ الان میام فقط انقد به سعید بدوبیراه نگو، اون پسر خوبیه و دغدغه داره!
ریحانه: من تا یه ساعت دیگه منتظر میمونم اگر نیومدی میرم
ریحانه با عصبانیت کلمات را ادا کرد و بدون اینکه منتظر جواب حامد بماند تلفن را قطع کرد.
حامد به سرعت پیراهنی که ریحانه برای تولدش گرفته بود پوشید و با عجله به سمت دانشگاه تهران رفت.
نزدیک دانشگاه شد و نیروهای پلیس را در اطراف دانشگاه دید، پوزخندی زد و زیر لب گفت:
" جلو چهارتا دانشجو مجبور میشید نیروی امنیت بیارید، چقدر ضعیفید! "
بی اعتنا به پلیسها به سمت جای همیشگی دوتایی با ریحانه در قسمتی از لاوگاردن دانشگاه رفت و خود را آماده غرهای زیادی کرد.
#قسمت_دوم
#رمان
سیدِ موسوی
#براندازمحب ساعت از نیمه ظهر گذشته بود، صدای اخبار تلویزیون حامد را بیدار کرد و به سختی تن خسته و ب
سلام رفقا قسمت دوم رمان خدمت شما:)
منتظر نظراتتون هستم❤️
Mahdie MohammadiKahkeshane Nisti.EP10.mp3
زمان:
حجم:
13.9M
📍پادکست کتاب #کهکشهان_نیستی
"زندگینامه آیتالله قاضی"
#قسمت_دهم
انتشار از کانال درهم