سیدِ موسوی
مستحضرید؛ حتی اگر رهبر و امام علی بن ابیطالب(ع) هم باشد، مادامی که ما اصلاح نشویم، شکست هست؛ این تع
عمیقا به این جمله باور پیدا کردم🤝
#براندازمحب
ساعت از نیمه ظهر گذشته بود، صدای اخبار تلویزیون حامد را بیدار کرد و به سختی تن خسته و بی رمق را از رختخواب بلند کرد و به سمت اتاق پذیرایی رفت. پدرش داشت با دقت اخبار را نگاه میکرد و پلک نمیزد، حامد میدانست بعد از اخبار دوباره قرار است چه چیزهایی بشنود؛ بیاعتنا راه خود را به سمت آشپزخانه کج کرد و نگین خانم مادرش را دید که سرگرم آشپزی شده است، تا نگاه مادر به فرزند افتاد چشمغرهای رفت و به کار خود ادامه داد. هیچ وقت نگین خانم با رفتارهای سیاسی حامد موافق نبود و حامدهم این رفتارها را پای نگرانی مادرانه میگذاشت و چیزی نمیگفت؛ صدای موبایل حامد بلند شد به سمت اتاقخواب برگشت و در حین راه صدای عصبانی پدرش را شنید که میگفت:
"کرهخرا دروغ میگن! کجا دلتو برای من کارگر سوخت؟ حتی نمیاید ببینید چه مرگمونه، تو اتاقاتون نشستید و بخور بخور راه انداختید"
حامد این وضعیت را دید و با خندهای مخفیانه با خودش گفت:
"این پدر ماهم خوبه برای کف خیابوناها! این که تلویزیون رژیم رو میبینه اینجوری عصبانی میشه چه برسه اخبار واقعی و بهش نشون بدم"
اسمی که روی صفحه موبایل درحال زنگ زدن زدن بود، لبخند عمیقی را به صورتش هدیه داد.
حامد: سلام تربچهمن!
ریحانه از آنسمت گوشی عصبانیتش با شنیدن لحن آرام حامد بیشتر شد و گفت:
"سلام و کوفت! مگه قرار نبود امروز بریم سینما؟ کجایی پس؟ ساعت ۱۲ شده کجای دانشگاهی؟"
حامد که یادش آمد امروز سهشنبه بوده و روز سینمای دوتایی، فهمید چه خرابکاریای کرده و با لحن ملتمسانهای گفت:
"بخدا دیشب تا دیروقت خیابون بودم، کلا یادم رفت خواب موندم"
ریحانه: "باز دوباره لابد با اون مرتیکه عوضی چشم هیز هم بودی! بابا اون سعید تو رو آخر به کشتن میده
گور بابای این مملکت از اول تا آخرش بیا
بریم یه گوشه دنیا زندگی کنیم ول کن این مسخرهبازیا رو"
حامد: دوباره شروع نکن ریحانه، من غلط کردم سینما رو یادم رفت؛ الان میام فقط انقد به سعید بدوبیراه نگو، اون پسر خوبیه و دغدغه داره!
ریحانه: من تا یه ساعت دیگه منتظر میمونم اگر نیومدی میرم
ریحانه با عصبانیت کلمات را ادا کرد و بدون اینکه منتظر جواب حامد بماند تلفن را قطع کرد.
حامد به سرعت پیراهنی که ریحانه برای تولدش گرفته بود پوشید و با عجله به سمت دانشگاه تهران رفت.
نزدیک دانشگاه شد و نیروهای پلیس را در اطراف دانشگاه دید، پوزخندی زد و زیر لب گفت:
" جلو چهارتا دانشجو مجبور میشید نیروی امنیت بیارید، چقدر ضعیفید! "
بی اعتنا به پلیسها به سمت جای همیشگی دوتایی با ریحانه در قسمتی از لاوگاردن دانشگاه رفت و خود را آماده غرهای زیادی کرد.
#قسمت_دوم
#رمان
سیدِ موسوی
#براندازمحب ساعت از نیمه ظهر گذشته بود، صدای اخبار تلویزیون حامد را بیدار کرد و به سختی تن خسته و ب
سلام رفقا قسمت دوم رمان خدمت شما:)
منتظر نظراتتون هستم❤️
Mahdie MohammadiKahkeshane Nisti.EP10.mp3
زمان:
حجم:
13.9M
📍پادکست کتاب #کهکشهان_نیستی
"زندگینامه آیتالله قاضی"
#قسمت_دهم
انتشار از کانال درهم
656.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دکتر پزشکیان عزیز!
ساده فرض کردید
مردمرا....!
حداقلیترین میزان شعور را برای مخاطب قائل باشید.
شاید بروند در اینترنت و روزنامههای قبل از انقلاب را
پیدا کنند و به دروغگوییهای شما پی ببرند!
مردم را سطحی فرض نکنیم...:)
مردم میفهمند✌️
پ.ن: به سبک قدیم، ویدئو خواهم ساخت🫡🤘
پ.ن۱: منتها دیگه دشمنم آقاسید نیست:)🙃💚
#انتخابات
#ریاست_جمهوری
#مناظرات
#ایران
#خادم_الرضا
#شهید_رئیسی
#آقاسید
#رئیس_جمهور
سیدِ موسوی
دکتر پزشکیان عزیز! ساده فرض کردید مردمرا....! حداقلیترین میزان شعور را برای مخاطب قائل باشید. شا
سلام رفقا، نیاز به حمایت شما داره این کار، این ویدئو رو خودم آماده کردم و نیازه که هممون برای آگاهی، یه قدم برداریم و اد تو استوری کنیم🙏
لطفا بازوی قوی محب باشید❤️
سلام وقتتون بخیر، سه تا صوت سید فرستاده که براتون ارسال میکنم
هرکس که بعد از شنیدن صوتها
خواست، همکاری و فعالیتی کنه
توی پیوی هشتگ #انتخابات رو بدون هیچ کلمه اضافهای بفرسته
دمتون گرم ❤️