eitaa logo
سیدِ موسوی
8.1هزار دنبال‌کننده
537 عکس
183 ویدیو
15 فایل
🔴با منطق و پژوهش از انقلاب اسلامی دفاع کنیم | دکترا مدیریت رسانه یا اله العاصین💚 ارتباط با من: @Seyedra_315
مشاهده در ایتا
دانلود
سیدِ موسوی
سوز پاییز همیشه حقیقت تلخی است که در لابه‌لای برگ‌های زرد و نارنجی درختان مخفی میشود تا پاییز را فصل
سرمای هوا و غروب دانشگاه، لرزی به تن حامد انداخته بود اما ایده‌ای که در سر میپروراند جالب‌تر از آن بود سرما مانعش شود. نزدیک پسر حرف‌زن دانشگاه رفت و گفت: ظهر منبر رفتنتو دیدم، خیلی خواستی منطقی باشی؛ آفرین! محمد: البته انقدر دوستان شما از حرفام خوششون اومده بود که نمیذاشتن صدام به دانشجوها برسه حامد: چیزی که عوض داره گله نداره؛ اونموقعی که سعی میکردید صدای مارو خفه میکردید باید به فکر این روز میبودید محمد: بر خفه‌کنندگان صدا جمیعا لعنت! حامد: یارفروش خوبی هستی، البته برای مافیا نه برای زندگی محمد: بگذریم؛ تو این سرما اومدی بهم بگی منطقی منبر رفتم؟ همین؟ حامد: نه اومدم بگم حرفات مغلطه بود؛ درسته نذاشتن حرفات شنیده بشه و این برخلاف میل قلبی خودم بود اما مغلطه کردی. برای فریب عوام خوبی‌ها! اما نه برای من:) محمد: مغلطه‌ام چی بود؟ حامد: بعد اینکه دختر‌چادری تو بینتون یه لگد خورد سریع رفتی و بستی به پیغمبر و بچه‌هاش و روضه خوندی که وا غیرتا! محمد: خب؟! حامد: وقتی به نفعتون باشه هرکسی که باشه رو طعمه میکنید تا بگید تفکر ما درسته؛ اونموقعی که دختر هم کیش خودتون رو میزنن یاد تاریخ اسلام و پیرزن یهودی میفتید، اما به مهسا میرسه لال میشید! به اون مادر بدبختی که جلوی اون گشت کوفتی‌تون زجه میزد که بچه‌مو نبرید مریضه لال میشید! تفکراتتونم سلیقه‌ایه؛ اگه به نفعتون باشه پای همه مقدسات رو میارید وسط وقتی هم به نفعتون نباشه یه انگ جاسوسی میزنید و مسئله رو خفه میکنید. محمد که نگاه غضب‌آلود حامد را دید، خواست کمی جو را آرام کند: ببین رفیق... حامد: من رفیق تو نیستم و تا ابد نخواهم بود؛ حوصله شنیدن حرفاتم ندارم؛ فقط اومدم یادآوری کنم فکر نکنید عوام رو فریب بدید حقیقت مخفی میمونه؛ من شاید مثل رفیقام نخوام کتک‌کاری کنم اما دلم نمیخواد سر به تنتون باشه. حامد بدون اینکه منتظر پاسخ محمد بماند، راه خود را کشید و رفت محمد با صدایی تقریبا بلند گفت: یادت بمونه مغلطه کردی؛ گفتی با رفیقات فرق داری اما مثل رفیقات نذاشتی حرف بزنم. حامد از دقت محمد خوشش آمد و در حین قدم زدن پوزخندی زد و زیر لب با خود گفت: جواب مغلطه ظهرت بود آقاپسر!
22.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آبروی نظام من و شما نیستیم!
حامدحدود ساعت ۸ شب به خانه رسید. غذایی خورد و قرص سردردی را به رسم عادت با لیوان آب داخل سفره خورد و به اتاق خود رفت. پیامکی از طرف ریحانه آمده بود: " بر بی کسی من نگر و چاره من کن زان کز همه کس، بی کس و بی‌یارترم من" خواست جوابش را با شعر بدهد اما دستش نمیرفت به شعر و با شوخی نوشت: تو همه کس منی! شاعر اصن میگه من برات یار میشم یار وفادار میشم! ریحانه: دلم برات تنگه:) حامد: باز دوباره این لبخندرو گذاشتی که؛ خب من بیچاره نمیفهمم این لبخند تلخه، شیرینه، دلتنگه، چیه.. ریحانه: ولی من بازم میذارم:) حامد: منم دلم برات یه ذره شده ریحانه: میای بریم بیرون؟ هوس بام کردم... حامد: من مخلص یکی یدونه هم هستم، چشم! حامد تا منتظر پاسخ ریحانه بود که آماده بیرون رفتن شود؛ پیامکی از سوی سعید آمد: جنگ روانی پاک و سالم و بی زد و خوردم که نمیکنی! بچه‌ها دارن توییترو میترکونن تو وایستادی یه گوشه؟! چرا آنلاین نیستی مگه قرار نبود امشب با اکانتات بیای بالا؟! حامد: به کل فراموش کردم! الان آنلاین میشم. در همین حال ریحانه پیام داد: ما آمادم نیم ساعت دیگه بیا دم خونمون حامد که خود را در یک بازی دو سر باخت میدید و از یک سو ریحانه منتظر است و از سوی دیگر قول فعالیت مجازی داده بود؛ سعی کرد با زرنگی هردورا به سامان برساند و با خود گفت: گوشی رو میبرم تو بام کار میکنم؛ هم خرو دارم هم خرما! شال و کلاه کرد و خود را نزدیک خانه ریحانه رساند که دید ریحانه سرش با گوشی گرم است؛ بوقی زد و ریحانه سوار شد. ریحانه: چه عجب یار بی‌وفا اومدی مارو هم ببینی! حامد: من بی‌وفام؟ دیدی تا دلت گرفت پیتیکو پیتیکو اومدم پیشت؟ من که انقد دوستت دارمم! ریحانه: باشه حالا خودتو لوس نکن مرد گنده حامد: من لوس توام دیگه... زمان در کنار کسی که از عمق وجود دوستش داری زود میگذرد؛ اینها را همه کسانی که یک نفر را از عمق وجود دوست داشته‌اند تصدیق میکنند. آن شب حامد و ریحانه دست در دست هم فراز و فرود بام تهران را با قدم‌هایشان رفتند و حامد چون رخ یار دیده بود؛ بیخیال طعنه‌های فردای سعید شد و با خود میگفت: "فردا جبران میکنم" با یک جمله خود را آسوده کرد و خود را مغروق در دریای موهای مشکی ریحانه میدید‌. نیمه‌های شب حامد ریحانه را به منزل رساند و در راه به یک سوال ریحانه در قله بام فکر میکرد: حامد اگر من دیگه نباشم چیکار میکنی؟! آنجا جواب ریحانه را با " زبونت رو گاز بگیر" داد اما در راه به ارتباط این سوال و پیامک‌های متعدد چند شب قبل ریحانه فکر میکرد؛ احتمالاتی به ذهنش می‌آمد اما فورا با خود میگفت: نه امکان نداره... حال آنکه سرنوشت اتفاق دیگری را رقم زده بود
به سر، سودای آغوش‌‌ تو دارم🤍🫂"
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه خوشگل😍! برآورده شدن آرزوی کودک گلستانی به همت عوامل نیروی انتظامی💙🇮🇷
صبح روز بعد با سردرد‌های همیشگی از خواب بیدار شد و سیلی از فحش‌های رکیک را در قالب پیامک از سمت سعید دید! تا خواست جواب دندان‌شکنی بدهد یادش آمد دیشب در توییتر هیچ کاری نکرده است؛ صرفا پیام داد: "گفته بودم من اینستا رو بیشتر دوست دارم کار کنم! ولی بازم ببخشید جبران میکنم" لحظاتی طول نکشید که سعید پاسخ داد: " وقتی داری یه کار مقدس انجام میدی، دوست داشتنت رو برای خودت نگه دار. این جمله برات آشنا نیست؟ احیاناً خودت اینا رو به من نمیگفتی؟ حالا جواب میدی چون اینستا رو دوست داری، توییتر رو ول میکنی؟ مگه دلبخواهیه، وقتی کارمون ازین طریق پیش میره دیگه علاقه‌هامون مطرح نیست" حامد با تک تک جملات سعید موافق بود و حرفی برای گفتن نداشت : من معذرت میخوام، حق باتوعه، امشب هم قراره توییتر باشیم؟ سعید: آره، از ساعت ۵ تا ۱۲ شب کار کن حامد: چشم گوشی تلفن را به کناری گذاشت و بعد از صرف صبحانه راهی دانشگاه شد؛ دو کلاس اول امروزش در یکی از کلاس‌ها های دانشکده برگزار میشد. با شروع تایم کلاس دوم راهی کلاس شد و روی صندلی ای که کیفش را گذاشته بود با یک دستخط مواجه شد و محتوای او ازین قرار بود: " چیزی که عوض داره، گلایه نداره! خواستی به زور حرف نزنم، الان داری حرفامو میخونی چون من اینطور میخوام؛ میدونمم که نامه رو تا انتها میخونی پس گوش بده" حامد نامه را بست تا ثابت کند که آن پسر مذهبی نمیتواند مجبورش کند به خواندن؛ تا اواسط کلاس دینامیک، خود را نگه داشت و وقتی دید که از درس هیچ نمیفهمد؛ دل را به دریا زد و زورش به کنجکاوی‌اش یا محمد نرسید. " گفتی مغلطه میکنم چون بین دخترها فرق میذارم و اونی که شبیه عقایدم نباشه رو نادیده میگیرم؛ اول از همه امیدوارم تو دین و کیش شما هم قضاوت کردن یکطرفه خوب نباشه، اما بعد؛ خیلی اشتباه کردی زبل‌خان! از اونی که براش جون میدیم و رهبر این مملکته تا منی که جلوت وایستادم راجع به مهسا یک جمله بیشتر نداشتیم: "دل ما هم سوخت" اما خواستید نشنوید! اظهار فضل کردن از فلسفه و مغالطات خوبه اما به شرطی که آداب اولیه فلسفه رو رعایت کنی و حب و بغض نیاری وسط کار! شنیدید ولی بازم خواستید بگید نمیشنویم! دوم اینکه اینجا مدینه فاضله نیست آقاپسر! قطعا مشکل داره و اشتباه توش رخ میده و جای شکی نیست؛ اما قبل اینکه بگی جمهوری اسلامی قاتله، بیا ثابت کن که قاتل بود و مهسا رو کشت! دو تا حرفه، یه عده میگن اینا کشتن، طرف مقابل میگه ما کاریش نکردیم و پرونده پزشکی رو میکنه؛ بنا بر همون فلسفه؛ جناب فیلسوف! فرض محال که محال نیست. بیا فرض محال بذاریم که این عده درست گفته باشن، خب بعدش چی؟! بفهمی از این دشمنی دست برمیداری؟ سوما؛ تو دهات‌های دورافتاده هم اگر مشکلی وجود داشته باشه، نمیان با آتیش زدن و کتک‌کاری، حلش کنن! میگی گشت ارشاد بده؟ خب مثل انسان مدرن اعتراض کنید؛ اونموقع شاید منم کنار خودت تو صف معترضا دیدی! شما و دوستانتون عملا میگید نمیخوایم حلش کنیم و میخواید بیاید تو خیابون بزنید و داغون کنید و یه جاهایی هم کتکش رو میخورید. خب! به قول خودت چیزی که عوض داره گله نداره! از طرف مغلطه‌کار " نامه را بست؛ ابتدا چند سوال برایش پیش آمد: این از کجا میدونست من اینجام؟ کی آمار داده؟ نکنه ریپورت دادن یا خطمو کنترل میکنن؟! بعد از اینکه جوابی به این سوالات پیدا نکرد به محتوای نامه فکر کرد و زیر لب گفت: منتظر باش، نشونت میدم زبل‌خان چجوری چیزی که عوض داره گله نداره رو یادت میدم...
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
! الان که این قسمت از رمان رو میخونید باید بدونید حامد و محمد با هم رفیق شدن و محمد از زمان انتخابات میگه برای قالیباف بد نگو! میگم چشم! اما نمیشه اینو نادیده گرفت! تا یه کلمه برخلاف میل رئیس صحبت میشه، میکروفون قطع میکنی؟ شما با خاتمی که تو دانشگاه میگفت " حرف نزنید وگرنه میگم بیرونتون کنن" چه فرقی داری؟! هیچ! هیچ! بدرک که میخواد به یه عده بر بخوره!
عیدتون مبارک💙