11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه خوشگل😍!
برآورده شدن آرزوی کودک گلستانی به همت عوامل نیروی انتظامی💙🇮🇷
صبح روز بعد با سردردهای همیشگی از خواب بیدار شد و سیلی از فحشهای رکیک را در قالب پیامک از سمت سعید دید!
تا خواست جواب دندانشکنی بدهد یادش آمد دیشب در توییتر هیچ کاری نکرده است؛ صرفا پیام داد:
"گفته بودم من اینستا رو بیشتر دوست دارم کار کنم! ولی بازم ببخشید جبران میکنم"
لحظاتی طول نکشید که سعید پاسخ داد:
" وقتی داری یه کار مقدس انجام میدی، دوست داشتنت رو برای خودت نگه دار.
این جمله برات آشنا نیست؟ احیاناً خودت اینا رو به من نمیگفتی؟ حالا جواب میدی چون اینستا رو دوست داری، توییتر رو ول میکنی؟ مگه دلبخواهیه، وقتی کارمون ازین طریق پیش میره دیگه علاقههامون مطرح نیست"
حامد با تک تک جملات سعید موافق بود و حرفی برای گفتن نداشت :
من معذرت میخوام، حق باتوعه، امشب هم قراره توییتر باشیم؟
سعید: آره، از ساعت ۵ تا ۱۲ شب کار کن
حامد: چشم
گوشی تلفن را به کناری گذاشت و بعد از صرف صبحانه راهی دانشگاه شد؛ دو کلاس اول امروزش در یکی از کلاسها های دانشکده برگزار میشد. با شروع تایم کلاس دوم راهی کلاس شد و روی صندلی ای که کیفش را گذاشته بود با یک دستخط مواجه شد و محتوای او ازین قرار بود:
" چیزی که عوض داره، گلایه نداره! خواستی به زور حرف نزنم، الان داری حرفامو میخونی چون من اینطور میخوام؛ میدونمم که نامه رو تا انتها میخونی پس گوش بده"
حامد نامه را بست تا ثابت کند که آن پسر مذهبی نمیتواند مجبورش کند به خواندن؛ تا اواسط کلاس دینامیک، خود را نگه داشت و وقتی دید که از درس هیچ نمیفهمد؛ دل را به دریا زد و زورش به کنجکاویاش یا محمد نرسید.
" گفتی مغلطه میکنم چون بین دخترها فرق میذارم و اونی که شبیه عقایدم نباشه رو نادیده میگیرم؛ اول از همه امیدوارم تو دین و کیش شما هم قضاوت کردن یکطرفه خوب نباشه، اما بعد؛ خیلی اشتباه کردی زبلخان!
از اونی که براش جون میدیم و رهبر این مملکته تا منی که جلوت وایستادم راجع به مهسا یک جمله بیشتر نداشتیم:
"دل ما هم سوخت"
اما خواستید نشنوید! اظهار فضل کردن از فلسفه و مغالطات خوبه اما به شرطی که آداب اولیه فلسفه رو رعایت کنی و حب و بغض نیاری وسط کار!
شنیدید ولی بازم خواستید بگید نمیشنویم!
دوم اینکه اینجا مدینه فاضله نیست آقاپسر! قطعا مشکل داره و اشتباه توش رخ میده و جای شکی نیست؛ اما قبل اینکه بگی جمهوری اسلامی قاتله، بیا ثابت کن که قاتل بود و مهسا رو کشت! دو تا حرفه، یه عده میگن اینا کشتن، طرف مقابل میگه ما کاریش نکردیم و پرونده پزشکی رو میکنه؛ بنا بر همون فلسفه؛ جناب فیلسوف! فرض محال که محال نیست. بیا فرض محال بذاریم که این عده درست گفته باشن، خب بعدش چی؟! بفهمی از این دشمنی دست برمیداری؟
سوما؛ تو دهاتهای دورافتاده هم اگر مشکلی وجود داشته باشه، نمیان با آتیش زدن و کتککاری، حلش کنن!
میگی گشت ارشاد بده؟ خب مثل انسان مدرن اعتراض کنید؛ اونموقع شاید منم کنار خودت تو صف معترضا دیدی!
شما و دوستانتون عملا میگید نمیخوایم حلش کنیم و میخواید بیاید تو خیابون بزنید و داغون کنید و یه جاهایی هم کتکش رو میخورید. خب!
به قول خودت
چیزی که عوض داره گله نداره!
از طرف مغلطهکار "
نامه را بست؛ ابتدا چند سوال برایش پیش آمد: این از کجا میدونست من اینجام؟ کی آمار داده؟ نکنه ریپورت دادن یا خطمو کنترل میکنن؟!
بعد از اینکه جوابی به این سوالات پیدا نکرد به محتوای نامه فکر کرد و زیر لب گفت: منتظر باش، نشونت میدم زبلخان چجوری چیزی که عوض داره گله نداره رو یادت میدم...
#برانداز_محب
#قسمت_هفتم
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#صداشو_نبند!
الان که این قسمت از رمان رو میخونید باید بدونید حامد و محمد با هم رفیق شدن و محمد از زمان انتخابات میگه برای قالیباف بد نگو! میگم چشم!
اما نمیشه اینو نادیده گرفت!
تا یه کلمه برخلاف میل رئیس صحبت میشه، میکروفون قطع میکنی؟
شما با خاتمی که تو دانشگاه میگفت " حرف نزنید وگرنه میگم بیرونتون کنن" چه فرقی داری؟!
هیچ!
هیچ!
بدرک که میخواد به یه عده بر بخوره!
سیدِ موسوی
#صداشو_نبند! الان که این قسمت از رمان رو میخونید باید بدونید حامد و محمد با هم رفیق شدن و محمد از
اصلا نیازی به حاشیه داشتن بچههاش نبود
خودش در زبان فلسفه یک کلمه است:
#دیکتاتور!
به دنیا که آمد، چشمان محمد که به دیدارش روشن شد، وقتی محمد کودکِ ابوطالب را در آغوش گرفت، همان لحظه چهرهی منجیِ موعود را در آینهی شفاف چشمانش مشاهده کرد.
سرپرستی علی را عهدهدار شد. علی در کنار محمد مینشست، از او مهر میدید، از دست او غذا میگرفت و به خدای او تکیه میکرد.
علی میدوید زیر سایهی مستحکمِ محمد و میخندید که محمد لبخند بزند. به وجود پیامبر وصل شده بود.
همه جا در کنار پیامبر بود. در غار حرا، هنگام دعوت به حقیقت اسلام، در شب ِ فتنه، شب هجرت به مدینه، جانفدای او شده بود!
هنگام وحی، علی صدای نالهی ابلیس را میشنید، چشمانش همانی را میدید که محمد. یار و یاور او بود و اولین مومن به خدا و رسولش!
علی آرام بود به وقت علم آموزی و مشتاق بود به وقت تعلیم و مصمم بود در جنگ و مهربان بود با غمدیدگان و دریا بود به وقت صبر و عبد بود به وقت عبادت.
″علی، جانِ محمد بود.″
✍مهدیه محمدی