میدونی
هنوز اونقدر جسور نیستم که بخوام بزنم به دلِ دریا و با چیزایی که دنیا داره جلو پام میذاره، تک و تنها بجنگم.
نه، هنوز فاصله میگیرم، فرار میکنم و به روی خودم و دنیا نمیارم.
ولی به قول سیده فاطمه، این فرار کردن تا کجا میتونه ادامه داشته باشه؟ تهِ خطِ این داستان کجاست؟
هدایت شده از یاسهاسبزخواهندشد ؛
نمیتونم باور کنم که هم باید بجنگیم هم روحیمون رو حفط کنیم هم اتحاد داشته باشیم، هم پُشت آقا باشیم، هم درس بخونیم آدمهای مهمی بشیم، هم کمتر بخوابیم بیشتر کار کنیم، هم روی ارتباطمون با خدا کار کنیم، هم دانشگاه بریم و.. و هم تابستون باشه! خداجون کم کن زیرِ خورشیدو لطفا.