و جملهای که امروز متعلق به ما شد:
"اشکهایت را میبینم، آنها قطراتی هستند
که روزی به دریاهای امید تبدیل میشود".
با یک لبخند گوشهی کاغذ.
هدایت شده از دومآن ؛
هیئتهای خصوصیِ ماهانهمون، شده یه دغدغهی شیرین و یه پناه برام که کل ماه منتظرم اون روز برسه، برم بشینم تو جمع بچهها و با استادم، از اون فضا لذت ببرم. نفس بکشم یکم تو جمع آدمهای خوب. خودم بخونم و با کلمه به کلمهی روضه و مداحی آب بشم و بمیرم. دورهم بدون بلندگو و میکروفن و باند و دستگاه صوت، خالص و بیریا بخونیم... دلی بخونیم. ولی چقدر حیفه که این هیئت، هفتگی نیست و نمیتونم هر هفته رفرش کنم خودمُ. چقدر حیف...
"یا مُقلّبَ القلوبِ و الأبصار
يا مُدبِّرَ الليلِ و النَّهار
يا مُحوِّلَ الحَولِ و الأحوال
حوِّل حالَنا إلى أحسنِ الحال..💚"
"ای دگرگون کنندهی قلبها و چشمها..
ای گرداننده و تنظیمکننده روزها و شبها
ای تغییر دهندهی حال انسان و طبیعت
حال ما را به بهترین حال دگرگون فرما..💚"
آمین..:)
این چند روز آخر سالُ خیلی میخواستم اینجا باهاتون حرف بزنم،
با شما ۴۰ تا بهارنارنج که خیلی وقته باهامین.
راجب خیلی چیزا، تو شبِ چهارشنبه سوری، شبِ اول قدر، دم عید؛
ولی خب نبودم دیگه، نشد.
اما، تو این دو شب قدری که باقی مونده،
اگه اون گوشه موشههای قلبتون،
اندازهِ یه آدم دیگه هنوز جا هست، برای منم دعا کنید.
از اونا که روی اسممُ هایلایت کردید،
از اون تَه دلا🤍
اینکه ی قسمت دیگه تو گالری با عنوانِ ۱۴۰۴ قراره اضافه بشه،
هم عجیبه، هم کمی ترسناک،
هم امیدوارکننده، هم باورنکردنی،
هم غیرقابل پیشبینی، هم یک شروع جدید.