/
هنوز تو حالت یخزدگیام،
دوست دارم حرف بزنم، گریه کنم،
اما نمیدونم از چی بگم، از کجا بگم، چی بنویسم؛
هنوز درست و حسابی گریه نکردم، هنوز درست و حسابی غصه نخوردم, و یه جای دور، دور از تهران - بالاجبار - نشستم و از پشت گوشی فیلم و عکسای تجمعات مردممونو نگاه میکنم؛
و پر از حسرتم، که چرا نیستم، چرا نیستم بین مردم، و چرا نمیتونم بلند بلند گریه کنم، از ته دل فریاد بزنم و شعار بدم تا خالی بشه این بغض فرو خورده، تا رو دلم نمونه، تا نشه حسرتِ هیچ کاری نکردن؛
میدونم که الان وقت عزای عمومی نیست، وقت جهادِ عمومیه؛
و کاش بودم، بودم بین جمعیت.
ترس؟ آره، ترس هست، ترس یقهمو میگیره وقتی به این فکر میکنم که نکنه اگه بودم، همونجا یه بمب رو سر منم میخورد و تمام؟ نکنه زیر آوار میموندم، اونم تو خطرناکترین مکان تهران؟
ولی کاش بودم، با ترس ولی بودم، بودم.
*پس هرکجا که هستید بین جمعیت، به نیابت از همه کسانی که نتونستن باشن، قدم بردارید و اعتقادات تونُ نشون بدید🤍.
هدایت شده از فاموتیدین.
دلم برای " اون پلیور سفیده که اقا زمستونها زیر قبا میپوشید هم تنگ میشه"
الان وقت عزای عمومی نیست بچهها،
وقت جهاد عمومیِ.
بعداً میشینیم باهم یه دور گریه میکنیم:)))
هدایت شده از دفتر خاطرات خانوم علیا -
خدایا، امشب این بندهی کوچیک با دلِ گرفته و چشمهایی که یک هفتهست منتظرن تا به امشب برسن و ببارن، اومده در خونهت تا اول از همه ازت بخواد آقای ما رو بهمون برگردونی و چشممون رو به ظهورش روشن کنی، بعدش مراقب همهی نیروهای امنیتی و نظامی مخلص و عزیزی که حواسشون به این خاک و حرم هست باشی، و شهادت رو روزیِ ما قرار بدی. خدایا حیف نیست ما برات شهید نشیم؟ حیف نیست با شهادت دستمون واسه کمک به بندههات باز نشه؟ ما که تو دنیا کار زیادی ازمون بر نمیاد...
- تـأنی
صالحٌ بَعدَ صالِح:)
همچنان میتونیم بگیم
اللهم احفظ قائدنا الامام خامنهای .