خیلی وقتا اتفاقاتی میفته که دیگه تو نمیتونی کنترلشون کنی، فقط باید بشینی و بگذرونیش.
من قراره دلم برای این روزا تنگ بشه، این آدمایی که الان با همین ورژنشون پیشم هستن ...
مملوء از حرفم؛
ولی هیچی نمیتونم بگم یا بنویسم، هیچی عزیزم!
در واقع تواناییِ این کارو از دست دادم.
نه میتونم برم اعتکاف، نه میتونم برم هیئت.
و حالا تو روزی که باید خوشحال باشم، غمگینم.
الان خوشحالم؛ واقعا خوشحال و آرومم که تونستم برم هیئتِ مورد علاقهم.
اون بغلِ یهویی از پشت، بچهها، شیرکاکائو؛
و حرفایی بهم گفته شد که واقعا بابتش ذوق کردم و دلم میخواست که بشنومشون:))
ممنونم که دعوتم کردی، ممنونم:)
ولی خستگی، از کار کردن و تلاش کردن نمیاد؛
خیلی اوقات از بیبرنامگی و هیچ کاری نکردن میاد.